تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - مطالب حرفهای خودمانی
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

تفاوت نیازها ق 3

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 21 آذر 1391-07:59 ق.ظ


دو شخصیت که اگر با انها اشنا هستید و می خواهید ازدواج کنید همین الان از انها جداشوید:
1- شخصیت ضد اجتماعی
2- شخصیت بیکاره


شخصیت ضد اجتماعی:
شخصیت ضد اجتماعی به تنها چیزی که فکر می کند قدرت و آزادی شخصی خودش است و نیازهای دیگران برایش اهمیتی ندارد.اکثر شخصیت های ضد اجتماعی مرد هستند ،چون به لحاظ ژنتیکی ،مردان در مقایسه با زنان نیاز کمتری به عشق واحساس تعلق داشته و نیاز به قدرت در آنان شدیدتر است.
شخصیتهای ضد اجتماعی در اغاز اشنایی،ادمهای جالبی به نظر می رسند چون بسیار فعال و جذاب بوده و همواره در انجام دادن امور پیش قدمند.اما از آنجایی که نیاز به بقا در انها پایین است ،در پیگیری امور ضعیفند.و علاقه ای از خود نشان نمی دهند.شخصیت اجتماعی در گول زدن دیگران بسیار ماهر است.او ممکن است شوخ باشد وحتی مهربان به نظر برسد.اگر ضعف و یا اشکالی را در او ببینید ممکن است با روی باز انرا پذیرفته و حتی شما رو بخاطر دقت خوبتان تحسین کند.
او می گوید قدردان عشق و محبت شماست.و در تمام طول عمرش به دنبال یکی مثل شما بوده است.او یک شکارچی متقلب است و شما برای اون یک شکار هستید.


تفاوت نیازها ق 2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 20 آذر 1391-11:42 ب.ظ


افرادیکه نیاز شدید به آزادی دارند همواره با ایجاد روابط صمیمی بلند مدت مشکل دارند اما بیشترین مشکل آنها در زندگی مشترک و ازدواج است.مالکیت درونی آزاد بودن یعنی هیچ فردی مالک آنها نیست.
مردان نیازمند شدید به آزادی همانند افراد با نیاز به قدرت بالا مبارزه و نبرد نمی کنند،بلکه زندگی مشترک را ترک می کنند.
اگر همسری نیاز کمی به قدرت و ازادی داشته باشد و دیگری نیاز بیشتری به به ازادی داشته باشد تا زمانیکه اولی سعی نکند آزادی دومی را محدود کند مشکلی پیش نمی اید.برخلاف نیاز به قدرت ،در نیاز به آزادی طرفین می توانند در حلقه حل اختلاف مشکل خود را حل کنند.
اگر هر دو همسر نیاز بالایی به آزادی داشته باشند احتمال اینکه از هم جدا بشوند هست.از طرفی امکان اینکه از هم جدا نشوند هم هست.
شریک شدن در آزادی برای هردو نفر که نیاز شدیدی به آزادی دارند نوعی تناقض است.
انها نمی خواهند با هیچ فردی در حلقه حل اختلاف قرار بگیرند.هر محدوده ای برای انها حکم زندان را دارد.

اما مشابهت در نیاز شدید به تفریح برای هرنوع رابطه ای به ویژه رابطه زناشویی بسیارعالی است.

اما تفریح در ایجاد و نگهداری یک رابطه نقش اساسی ندارد.
بنابر این بهترین ازدواج ،ازدواجی است که در آن نیاز به بقا در زند و شوهر متوسط ،نیاز به عشق و احساس تعلق زیاد ،نیاز به قدرت و آزادی کم و نیاز به تفریح زیاد باشد.
یک پیام قدرتمند در یک مذاکره می تواند این باشد: من به رابطه مان بیشتر از خواسته ی شخصی ام اهمیت می دهم.

اگر شما هم به این توهم رایج افراد عاشق مبتلا هستید که می گویند: با نثار عشق خالصانه ی من او تغییر خواهد کرد. برای کمک به خود شانس بسیار کمی دارد.



تفاوت نیازها ق 1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 19 آذر 1391-11:41 ب.ظ

تفاوت ادمها و روحیات در مورد نیازهای زیر است:
1- نیاز به بقا
2- نیاز به قدرت
3- نیاز به آزادی
4- نیاز به عشق و توجه
5- نیاز به تفریح
اگر توقع دارید که همسرتان به شما مقدار زیادی عشق و محبت  بدهد باید به همان مقدار به انها عشق و محبت بدهیم .البته باید بدانیم که اولا بیش از انچه که همسرمان می تواند به ما عشق و توجه ارائه کند دریافت کنیم.و ما نمی توانیم بیش از آنچه در ژنهای ما نوشته شده به دیگران عشق و محبت بورزیم.
زن  کنترل گری که میبیند شوهرش در یک میهمانی به زن دیگری توجه نشان می دهد ،از مردش می پرسد :چرا با من اینگونه رفتار نمی کنی؟
و مرد در دلش میگوید: اگر تو هم سعی می کردی منو کنترل نکنی با تو هم همین جور رفتار می کردم .... . هردو اینها باید بدانند که نمی توانند همدیگر را کنترل کنند.اما اشتباه اصلی این است که با سرزنش او نمی تواند همسرش را ترغیب کند که عشق و محبت بیشتری بورزد.

مراقب باشید که عشق و رابطه ی جنسی را با هم اشتباه نگیرید.کشش نیرومند جنسی ،نشانگر نیاز شدید به عشق و احساس تعلق نیست.رابطه جنسی و گرای به انجام آن به یک پدیده ی وابسته به هورمون است و با نیاز ما به بقا مربوط است.
همسرانی که نیاز به قدرت کم دارند تفریبا همیشه در درون حلقه حل اختلاف قرار دارند.
حتی همسرانیکه یکی نیاز به قدرت بالا و دیگری نیازش به قدرت کم است امکان دارد زندگی پردوامی داشته باشند.
همچنین زوجینی که مرد نیاز شدید به قدرت و عشق و احساس تعلق دارند با زنانیکه نیاز کم به قدرت ,نیاز بالا به عشق و احساس تعلق می توانند با هم به خوبی زندگی کنند.
اما اگر هردو نیاز شدید به قدرت داشته باشند که معمولا هم همینطور است (چون قدرتمند جذب قدرتمند می شود)گرایش به فشار اوردن به دیگری و در نهایت به بیرون اوردن دیگری از حلقه حل اختلاف دارند که در نتیجه با هم به توافق نمی رسند.و در این زندگی جا به اندازه کافی برای هردو نفرشون نیست.


ماهیگیری

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 11 آذر 1391-01:42 ق.ظ

سفر یا ماموریت من هنوز تموم نشده.ولی سفر جالب و خاطره انگیزی شده تاحالا.

شب اول که هیچ.دیشب یکی از بچه های اینجا که بچه ساری هم هست ولی زنشو اورده کنگان( من الان جایی نزدیک کنگانم) ما رو به زور برد خونش.بنده خدا و خانمش سنگ تموم گذاشته بودند( یه سوپ عالی.مرغ - گوشت- ماهی) چهارجور غذا -بعلاوه سالاد و ماست و بعد از شام هم دسر کرم کارامل  اصن یه وضعی.
بعدش امروز که جمعه شد رفتیم سرکار و غروبش هوس کردیم بریم ماهیگیری.قبلش گفتیم بریم ساحل صدف جمع کنیم.(من دوست دارم)اب مد کرده بود( یعنی امده بود بالا) و ضایع شدیم.چیزی دستمون رو نگرفت.بعد یکی دیگه از بچه های اینجا ابزار ماهیگیری( لنسر) اورد برامون که بتونیم دم خوابگاهها( همون کمپ) بریم ماهیگیری.بعد این دوست من که همراهم امده ماموریت رفت یه لنسر و تجهیزات برای خودش خرید.و با دوستا ن همونجا تو شهر کنگان رفیتم ماهیگیری.همونجا هم فلافل ابادانی خوردیم(دونه ای 1500 ).بعد رفتیم لب اب.یه لنسر یا همون چوب ماهیگیری دست من بود.یکی هم دست بقیه.من طعمه بستم و پرتاب کردم.ولی هرچی صبر کردم یه ماهی هم نیومد بپرسه قیمت چنده و یه نوک به طعمه بزنه.
منم هرچی دعا بلد بودم خوندم.خدا به همه 14 معصوم قسم دادم.هرچی وعده و وعید بلد بودم به خدا دادم و نذر کردم ولی هیچ اتفاق بدرد بخوری نیافتاد.کلی ماهی های بی لیاقتی بودند و لیاقت صید توسط مارو نداشتند.
خسته شدیم و برگشتیم کمپ.رسیدیم خوابگاه.من نماز رو خوندم و به رفیقم گفتم من میرم لب اب ماهی بگیرم.گفت باشه.یه سری سنگ هست ( حالت موج شکن) که می خواستم برم اونجا.داشتم می رفتم که یهو دیدم تا زانو رفتم تو گل و چون سراشیبی بود و با شتاب و سرعت بودم.کفشام جا موند و خودم از گلها خارج شدم.اصلا توقع چنین اتفاقی رو نداشتم.
یعنی قشنگ شوک زده شدم که حالا فردا چطوری برم سالن کنفرانس و برای بقیه صحبت کنم؟
ولی دیگه شده بود.برشگتم و تو گلا دنبال کفشام گشتم
پیداشون کردم و پوشیذم و رفتم لای سنگها.کمی بعد دوستم هم رسید
اون هم همین بلا سرش امده بود(یادم رفت بهش زنگ بزنم)
سرتا پا گل بودیم.جای خوبی نبود برای ماهیگیری.
یه یک کیلومتر رو ی سنگها و گلها راه رفتیم تا به جای بهتر رسیدیم.من دوبار قلابها رو انداختم تو اب.ولی نخم گیر کرد و یهو دیدم کلی نخ دور موتور لنسر پیچیده.اونم تو تاریکی و روی سنگهای لیز و بزرگ لب دریا.
رفیقم هم نخ و قلابش همون لب ساحل گیر کرد به سنگهای اب.بهش گفتم فشار نیار تا من برم تو اب برات دربیارم.
ولی  اول مشغول شدم به درست کردن لنسر خودم
اخه امانت بود.
کلی ور رفتم تا بالاخره نخها جمع شد و درست شد.بعد دیدم نخ های اضافه تو اب به سنگها گیر کرده.می کشیدم پاره می شد و امانت بود.زدم به اب و ازادش کردم.
تو همین حین هم متوجه شدم رفیقم نخ و قلابش پاره شده و رفته.بالاخره همه چی درست شد.ولی دیگه خسته بودیم.دسته لنسر رو چرخوندم تا نخ رو جمع کنم و برگردیم خوابگاه.دیدم یه ماهی گرفتم و ماهی بیچاره تو این مدت اونقد رزور زده بود ( چون نخ به سنگها گیر کرده بود) من متوجه نشده بودم) و خسته شده بود.بهمین خاطر بی هیچ مقاومتی تسلیم شد.شایدم تو دلش می گفت اقا یکی بیاد منو از این زندگی کوفتی راحت کنه.چون دیگه تو قلاب گیر کرده بود.

یهو یه حجم زیادی از خستگیم در شد.ولی دیگه حسش نبود که بمونیم.برگشتیم.( فکر کنم طول ماهی که صید کردیم حدود 15 سانت بیشتر نباشه
شایدم ده سانت.


پی نوشت : نگید برای اولین بار خوبه.من قبلا هم دوبار ماهی کوچول صید کردم.ولی کلا من تو ماهیگیری تجربه و مهارت زیادی  ندارم.ولی بازم خداروشکر.

پی نوشت بعدی : شنیدی می گن نمیشه.بعد یکی می گه ما کردیم شد.  این یعنی خیلی وقتها میشه.فقط این ذهن ماست که فکر می کنه نمیشه.بقیه کردند و شده.این یعنی می شده ولی ذهن ما خودمون رو محدود کرده.

قدیمها رفته بودیم هتل جم مشهد.بعنوان وی ای پی رفته بودیم و کلی به ما می رسیدند.غذا هم سلف سرویس بود و خیلی خوب بود.تلویزیونش یه شبه داخلی داشت.بعد موقع غذا یه اهنگ چرت می گذاشت و تبلیغ اشپزخونه و ناهار و از این جور چیزها می کرد.ولی همزمان بود با توزیع غذا و خیلی می چسبید.به اهنگه شرطی شده بودیم و تا پخش می شد گل از گل هممون می شکفت.اهنگ چرتی بود ولی چون در جای خوبی قرار گرفته بود هر وقت می شنومش یه حس خوب بهم دست می ده. اینم از این.( خدا شانس بده همیشه در جا یخوب باشیم.خداقل برای اونکه دوستش داریم)



تمرکز

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 4 آذر 1391-03:17 ب.ظ

پیشنهاد می کنم بیشتر روی نخوه زندگی امام حسین تمرکز کنیم تا نحوه شهادتش.

قطعا اگه روی زندگیش تمرکز کنیم انسانهای بهتری می شویم



ازمایش ضربان

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 17 آبان 1391-12:24 ق.ظ

خیلی وقت پیش  یه روز پسر یه ادم گنده ای( مثلا حاکم شهر یا یه خرپول دیگه) مریض میشه و می افته تو بستر.اطبا معمولی هرکاری می کنند نیم فهمند چه مرضی داره تا بهش دوا بدن.

ابوعلی سینا می اد و مرض رو تشحیص می ده(واقعا بد مرضی است).ضربان نبض پسر رو دست می گیره و بعد یه جارچی اسم محله های مختلف شهر رو می گه وبعد با تغییر ضربان محله رو پیدا می کنه.بعد اسم دخترهای اون محله رو جارچی می گه و بدین طریق ابوعلی سینا می فهمه که پسره عاشق کدوم دختر شده و اینطوری سرگشته شده.( ندید بدید بودن دیگه--توجه کنید فیس بوک نبوده اون موقع.یا اونها کامپیوتر نداشتند)

حالا به نظر شما ادعا عشق داری الان ابوعلی سینا بیاد ضربان نبضتو بگیره و بعد اسم معشوقت رو یکی به زبون بیاره ضربانت تغییر می کنه؟( البته دست منو بگیره از ذوق دیدن ابوعلی سینا کلا عشق از سرم می پره)



گفتم در صورتیکه دوست دارید بدونید  چقدر عاشقید:یه دستگاه ضربان قلب به خودتون وصل کنید بعد اسمشو بیارید.مواظب باشید دستگاه نسوزه.(البته از زور خنده)


دره شیطان ق1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 13 آبان 1391-01:00 ق.ظ

الان مشهدم.جای شما خالی.خود بخود همتون تو یادم هستید و براتون دعا می کنم.فرصتی شد تا یه ایده ای که تو ذهنم بود رو تبدیل به داستان کنم.امیدوارم خوشتون بیاد

تشریف ببرید ادامه مطلب

ادامه مطلب

یه شعر گمشده.

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 5 آبان 1391-01:32 ب.ظ

دلم برای خودم تنگ میشود گاهی

ورنگ حوصله بی رنگ میشود گاهی

صدا ی خامش احساس کهنه ام افسوس

به گوش خسته دل زنگ میشود گاهی

صداقتی که همیشه کنار بودن ماست

اسیر پنجه نیرنگ  میشود   گاهی 

برای شیشه احساس من نمی دانی

نگاه گرم تو هم سنگ می شود گاهی

تو می روی و دلم میبری چه می دانی

که پایم آمدنم لنگ میشود گاهی

...ومن همیشه گرفتار آشنایی ها

دلم برای خودم تنگ میشود گاهی

زهرا علیزاده از نوشهر

 

پی نوشت : 15 سال است دنبال این شعر می گشتم.امروز پیداش کردم.



شب عرفه و شب روز قربان

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 4 آبان 1391-07:26 ب.ظ

سلام.امشب شب روز عرفه و شب عید قربان است.التماس دعا دارم.ولی


مدتی است که کمتر دعا می کنم.
کمتر التماس دعا دارم :التماس دعای واقعی 
انگار خدا منو به خودم رها کردم.انگار از خدا بی نیاز شده ام
یادم رفته خدا دارم
یادم رفته از ته دل صداش کنم

فکر می کنم مشکلاتم را می توانم حل کنم و ...  .

یه جای کارم می لنگه


مطلب رمز دار : دانشگاه علم و فن ق2( رمز انتهای قسمت قبل)

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 26 مهر 1391-04:04 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دانشگاه علم و فن ق1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 25 مهر 1391-10:32 ق.ظ

-- بفرمایید بشینید.( اینو دکتر یوسف زاده گقت ).همه  دانشجو ها که به احترام ورود دکتر ایستاده بودند نشستند.دکتر ادامه داد.سلام به همه دانشچویان گرامی.ورود همه شما دانشجویان دکترا را به دانشگاه علم و فن تبریک می گم.می دونید که این اولین دوره ای است که این دانشگاه اجازه پیدا کرده دوره دکترا برگزار کنه و شما اولین سری دانشجویان دکترا ما هستید.امیدوارم که این دوره که برای ما هم جدید است به شکل خوبی برگزار بشه و همه راضی باشید و بهترین درجه های علمی را کسب کنید.لازم است که من در ابتدا یک تاریخچه از این دانشگاه بگم.
دانشگاه ما در ابتدا یک مدرسه ابتدایی بود.سپس در طول سالهای مختلف شکل و شمایل متفاوت گرفت.این مدرسه در طول چهل سال ابتدا به راهنمایی و بعد به دبیرستان تبدیل شد.سپس مجوز برگزاری کلاسهای لیسانس در رشته حشره شناسی و مدیریت بازار گرفته شد.به علت درخشش داشنجوی دوره لیسانس ما و استقبال خوبی که شد ما توانستیم مجوز برگزاری دوره های فوق لیسانس را بگیریم و بعد هم بالاخره توانستیم مجوز برگزاری دوره های دکترا را در رشته حشره شناسی بگیریم.امیدوارم در اینده بتوانیم مجوز برگزاری دوره های دکترا در رشته ای دیگه هم بگیریم.می دانید که ما در یک محیط جنگلی هستیم و اینجا محیط مناسبی از نظر محیط اموزشی است.شما می توانید در خوابگاه های جنگلی ما در یک محیط ارام و دلپذیر درس بخوانی.در طبیعت گردش کنید و حشره ها را در طبیعت بررسی کنیدوالبته بزودی ما انباری بزرگی که در انتهای دانشگاه است و بسیار متروکه است را تبدیل به یک ازمایشگاه مجهز خواهیم کرد.فقط باید برای بازسازی بنای ان و تجهیز ان هزینه زیادی مصرف کنیم که امیدوارم بتوانیم در دیدار رئیس جمهور از اینجا که بزودی اتفاق خواهد افتاد این بودجه را تصویب کنیم.هریک از شما هم اشنایی در جایی دارد و یا انسان خیری را می شناسد تلاش کند برای جذب بودجه..... .
دکتر یوسف زاده کمی باز صحبت کرد و بعد ازدکتر حیدریان که استاد اصلی درس دانشگاه در رشته حشره شناسی بود  دعوت کرد که برای دانشجویان صحبت کند.پرفسور حیدریان یکی از برجسته ترین استاتید حشره شناسی دنیا بود که مقالات زیادی در این زمینه منتشر کرده بود و بسیار شناخته شده بود.ولی بعلت مشکل ریه ای که پیدا کرده بود مجبور شده بود شهر رو بی خیال شه و بیاد به این روستای جنگلی .با امدنش به این روستای رئیس این دانشگاه علم و فن که از دوستان قدیمی استاد بود سریع سهمی از دانشگاه رو به نام استاد کرد و با استفاده از شهرت استاد دانشگاهش رو مطرح کرد و  بخاطر اعتبار استاد تونست مجوز برگزاری دوره دکترای حشره شناسی رو کسب کنه.
دکتر حیدریان : منهم ورود همه شما دانشجویان گرامی رو به این دانشگاه و محیط علمی تبریک می گم.من بعد از ورودم به اینجا متوجه شدم از نظر علم حشره شماسی اینجا محیط بکری است.تعدد وجود حشرات مختلف در اینجا بسیار بالاست.حتی نوعی حشره عنکبوت در این منطقه زندگی می کند که البته کمیاب است ولی اهالی برایش احترام قائل هستند و می گویند از نسل انسان است که بر اثر نفرین و طلسم شیطان تبدیل به عنکبوت شده.معتقدند که این عنکبوت ها همه چیز را می شنوند و حتی هوش نسبی هم دارند ولی نمی توانند حرف بزنند و یا کاری کنند.بهمین خاطر هرجا این عنکبوت باشد انرا نمی کشند و تورهایش را پاره نمی کنند و ممکن است در گوشه های سقف بعضی از کلاس ها تارهای انها را ببینید که مستخدم ها تمیز نکرده اندو به شما توصیه می کنم که اگر در روستا که دیگر الان شبیه شهر شده کسی به این نوع عنکبوت به نام مانسا احترام گذاشت  بهش نخندید و به عقایدشون احترام بگذارید والا کتک می خورید.نمونه های شبیه به این هم زیاد است.و من امیدوارم با بررسی حشرات بکر اینجا با کمک شما دانشجویان فعال مقاله های خوبی تولید کنیم و به پیشرفت علم حشره شناسی کمک کنیم.
من دیگر عرضی ندارم سوالی ندارید؟
رمز قسمت بعد 222



رفتار هوشمندانه

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 18 مهر 1391-07:11 ق.ظ

استاد : درس پس بده ببینم

شاگرد : به نظرم رفتار هوشمندانه  یعنی اینکه ابتدا کیس مناسب و لایق  با ارزش را پیدا کنیم و انتخاب کنیم
استاد :خوب؟
شاگرد: بعد بهش حس خاص بودن بدیم.بفهمه که برای ما خاص است و ما دوستش داریم.
استاد:خوب؟
شاگرد :و بعد محصول را بچینیم و برداشت کنیم.
استاد :سکوت
شاگرد:البته باید ما هم لایق طرف باشیم.وبهم بخوریم
استاد : حالا این درست شد.افرین.حالا اگه طرف به این حس خاص بودن پاسخ مناسب نداد تا کی ادامه می دهیم؟
شاگرد : تا وقتی که تکلیفمان معلوم شود.
استاد : و ادر اخر جواب منفی بود.
شاگرد: عیبی ندارد.حداقل خیالمان راحت است و وجدانمان اسوده که ما به اندازه کافی تلاشمان را کرده ایم و دیگر قسمتمان نبوده.
استاد : موافقم.

دومی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 17 مهر 1391-07:10 ق.ظ

وقتی از یکی خوشت می اد و بعد متوجه می شی پای یه نفر دیگه هم وسط است چه می کنی؟

بچه که بودم فکر می کردم باید زد طرف رو حذف کرد.

بعد به این نتیجه رسیدم که باید عقب کشید.بهمین خاطر  من به شخصه  عقب می کشیدم.می گذاشتم با اون خوش باشه.می گفتم لیاقت منو نداشت.لیاقتش همونه.
امروزه اینکار رو نمی کنم.

سعی می کنم باشم
. خودم رو به طرف نشون بدم.طوریکه بفهمه دوستش دارم.و برام مهمه .و بعد خودش انتخاب کنه.البته رابطه باید در حدی باشه که اولا ازدواج نکرده باشه(بخاطر من جداشه).
دوما طوری باشه که بعدااگه منو انتخاب کرد بتونم اعتماد کنم که بالاخره دیر یا زود دوباره  منو ول نمی کنه بره سراغ طرف.

شما چه می کنید؟

پی نوشت : البته شاید بگید تو همسر داریو دنبال کسی نباش.منهم نیستم.فقط خواستم یاد بدم که با تجربه امروزم به نظرم این روش بهتر است


مادربزرگ

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 15 مهر 1391-07:07 ق.ظ

من یه مادربزرگ داشتم که مادر پدرم بود.مادربزرگم در جوانی بیوه شده بود.ولی بخاطر تک پسرش یعنی بابای من هرگز ازدواج نکرد (با اینکه خیلی هم خوشگل بود)
بابای من هم با این مادرش همیشه زندگی می کرد.مادربزرگم غیر از بابام دوتا دختر هم داشت ولی حدودا همه عمر رو با بابام و مامانم زندگی کرد.پدرم خیلی بهش احترام می گذاشتو حرفشو گوش می کرد و این موجب شده بود که اون مادر شوهر بدی برای مادرم بشود.ولی مادربزرگ خوبی برای ما بود.(البته تو کارهای مادخالت و فضولی می کردولی همش قابل درک بود.و هوامون رو هم داشت.بخصوص موقع مریضی و یا غذاها.)
شنبه غروب ( یعنی هفته قبل مثل امروز ) که رفته بودم خونه و دستم از نت و بقیه قطع بود خبر رسید مادربزرگ در سن 92 سالگی به رحمت خدا رفته و مجبور شدیم شبانه بریم شمال.خدابیامرزدش.
رفتیم و در مراسم تشییع جنازه شرکت کردیم .یه پنجاه نفری از فامیل هم از شهرستان ها امده بودند.ما انجا فامیل خاصی نداریم.بهمین خاطر همه امده بودند خونه مادرم.و خوب پذیرایی طولانی مدت از اینهمه ادم سخت است.علاوه بر اینکه همه اینها باید زود برمی گذشتند سرکار و مدرسه بچه ها شون.بهمین خاطر مراسم سوم هم سریع تر برگزار شد و ما برگشتیم تهران.
تعدادی ازدوستان واقعی تماس گرفتند و مراتب تسلیت و همدردی رو اعلام کردند.و و قتی هم که برگشتم اداره مرا در اغوش گرفتند و بهم تسلی دادند.
انشالله دوستان مجازی هم یادبگیرند و با به اغوش کشیدنم کمی از غمم را بکاهند.
نسبتبه بقیه نوه ها من و خواهرم از مادربزرگم دورتر بودیم و این چند سال اخر عمر که دیگرتوان نگهداری از خود را نداشت و مادرم ازش پرستاری می کرد را خیلی درک نکردیم.بهمین دلیل بیشتر از بقیه براش ناراحت بودیم و گریه کردیم( من خوب گریه کردم.جاتون گریه کردن منو ببینید).

بقیه ازش دل بریده بودند.و همه منتظر فوتش بودند.خدا بیامرزدش.خیلی برای ما مهربون بود و زحمت کشید.
دوتا خاطره :
زمانیکه ما نوجوون بودیم.من و داداشم با مادربزرگ تو یه اتاق می خوابیدیم.ما تلویزیون تو اتاق داشتیم و یواشکی از چشم پدر و مادرمان هم یه ویدئو خریده بودیم
شبها می خواستیم فیلمهای اکشن(واحیانا صحنه دار) ببینیم این مادربزرگ مزاحم بود.یه شب که یه فیلم خوبی رو قرار بود ببینیم تصمیم گرفتیم به مادربزرگ قرص خواب اور بدهیم.بهمین دلیل تعدادی قرص خواب اور رادر شیری که هر شب می خورد حل کردیم تا بخورد و بخوابد.قرصها حل نمی شدند و ته نشین شده بودن( قرص های خوبی انتخاب نکرده بودیم).بهمین خاطر فکر کردیم که حل نشده اند و تعدا قرص بیشتری ریختیم.حیث المجموع وقتی دادیم مادربزرگ بخورد تا لب زد فهمید( خیلی تیز و زرنگ بود).گفت شما تو شیر ما چی ریختید.ما هم رنگمان پرید و بشدت ضایع شدیم و فهمیدیم که نقشه مان شکست خورده است.ولی چند لحظه بعد مادربزرگ به خواب عمیقی فرورفت( تا فردا بعدازظهر).حالا شما تصور کن بجای لب زدن اگه اون معجون رو می خورد و سر می کشید فکر کنم در جا به رحمت خدا می رفت و خدا اونجا به همه رحم کرد.

خاطره دو:
همون موقعها مادربزرگ یه کمد داشت پر از خوردنی های خاص و دوست داشتنی( گردو،فندق،پسته،الو بخارا و کشمش و شکلات و کلا چیزهای مقوی).این کمد یه کلید داشت که مادربزرگ اونرو قایم می کرد و فقط در مواقع خاصی می رفت باز می کرد و کمی به ما می داد و احتمالا هم گاهی خودش یواشکی می رفت می خورد و خودش رو تقویت می کرد.ما همیشه دنبال این کلید بودیم.هرجا گذاشته بود دزدیده بودیم و یه ناخنکی زده بودیم.دیگر تو گردنش می انداخت.و ما کلی کلید ساز هم شده بودیم.هی ما ترفند می زدیم و کلید را پیدا می کردیم و می رفتی ناخنک می زدیم وکلید را می گذاشتیم سرجاش.مادربزرگ می فهمید و جای کلید رو عوض می کرد.در اخر می انداخت گردنش.اخرش یه روز من و داداشم هماهنگ کردیم و با یه دعوای صوری خودمان را انداختیم بغل مادربزرگ و بند کلید را پاره کردیم.اوهم گذاشت در جیبش.منهم از جیبش زدم.دادم به داداشم رفت ساخت از روش وبرگشت و تو این مدت من مادربزرگ رو سرگرم کردم که حواسش به کلیدش نره چک کنه.بعد دوباره گذاشتیم کلید را در جیبش سر جاش و دیگرجایتان خالی.به منبع بی کران خوردنی وصل شدیم.اونم با کلید دائمی.
خدارفتگان همه را بیامرزه.برای مادربزرگ من در دلتان یه فاتحه بخوانید.
میخواستم سر در وبلاگ بزنم بعلت فوت ناگهانی مادربزرگم تا اطلاع ثانوی تعطیل است.بعد یه روز وبلاگ نویسها جمع بشن بیان منو بیارن دم وبلاگم کرکره وبلاگم رو بدن بالا.بعدشم یه پیراهن سفید بخرند منو ببرند تو خونه لباس عزام رو دربیارن و لباس شادی تنم کنن  وبه رسم و روسم عمل کنند.ولی دیدم از کسی بخاری بلند نمیشه یهو می مونم تو ورودروایسی وبلاگ برای ابد بسته میشه.

همینطوری نوشت

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 8 مهر 1391-05:50 ب.ظ

برای پاک کردنت از ذهنم چه کنم؟

1- استفاده  از پاک کن

2- استفاده از وایتکس و سفید کننده

3- استفاده از حلالها

4- راهی برای پاک کردنت نیست.باید سوخت و ساخت

*****************
می ترسم در قبر هم قلبم برایت بزند

**********

راز خوشبختی من خفته در قلب من است( این از چاووشی است.دوتای قبلی از خودم)



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox