تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - مطالب حرفهای خودمانی
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

بگذار همه قلبت برای من بریزد

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 29 خرداد 1392-04:47 ب.ظ

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست…
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم..
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین‌های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!
یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست
دقیقاً از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.
روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد. کرگدن می‌خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت:
غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:
من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد


مطلب رمز دار : قصه زهرا ق1(رمز 123)

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 18 خرداد 1392-09:47 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



شانس

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 3 خرداد 1392-09:58 ق.ظ

تولد حضرت علی ؛بزرگ مرد تاریخ ، که الگوی همیشگی مردان خواهد بود برهمه مبارک باشد.
هرکی تو زندگیش یه مرد بزرگ داره دیگه چی کم داره؟و کسی که یه مرد بزرگ تو زندگیش نداره؟جای خالیش رو می خواد با چی پر کنه؟

امیدوارم روزی شیعه و پیرو علی علیه السلام بشویم.

روز مرد هم بر همه مردان مبارک باد
روز مرد بر همه زنانیکه مجبورند نقش مرد رو بازی کنند هم مبارک باد.
روز مرد بر زنانیکه از خیلی مردها مرد تر هستند هم مبارک باد.



آیا واقعا شانس وجود دارد یا نه؟دقیقا نمی دونم .ولی یه چیز رو دقیقا می دونم .اونم اینکه بعضی ها تو زندگی اوضاع بهتری دارن و احتمال اینکه با  اتفاقهای ناخواسته هی اوقاتشون تلخ بشه کمتر است.

آیا واقعا شانس وجود دارد؟آیا ادم خوش شانس داریم؟ایا ادم بدشانس داریم؟میشه گفت اره.می شه گفت نه.
بهتر است اول شانس را تعریف کنیم.شانس یعنی احتمال موفقیت.( این رو اول همه کتابهای احتمال نوشته اند).
ادم خوش شانس یعنی آدم موفق.و آدم بد شانس یعنی ادمی که موفق نیست.
خوب حالا باید بیاییم موفق را تعریف کنیم که این خیلی سخته.ولی بهتر است خوش شانس و بدشانس رو اینطوری تعریف کنیم:
ادم خوش شانس یعنی ادمی که بیش از انچه تلاش می کند بدست اورد.و ادم بد شانس برعکسش.
ادم خوش شانس ادمی است که وقتی می خواد یه کاری بکنه همه کائنات کمکش می کنه.
ادم خوش شانس گاهی به ادمی گفته می شه که دست به هرچی می زنه طلا می شه.هر معامله ای می کنه موفق می شه و ...   .

خوب یه چیز بگم:به نظرم ادم همیشه خوش شانس نداریم.یعنی معمولا هر ادمی توی یه چیزهایی بیشتر شانس می ارد و توی یه چیزهایی برعکس.و گاهی حتی بدشانس هم هست.مثلا یارو تو پول درآوردن خیلی خوش شانسه.ولی تو زندگی شخصی اصلا شانس نداره و خدا یه زن و بچه بهش داده که بیا و ببین و ...  .و یا مفلس است و از همه طرف بدشانسه .بعد یهو یه جایزه بزرگ می بره و همه می گن چه خوش  شانس.

یه چیز دیگه هم بگم:من قبلا اعتقاد داشتم چیزی به نام شانس وجود ندارد و هرچیزی هست مصلحت خداست.و هروقت یه اتفاقی می افته که بقیه می گن شانس یا بدشانسی، در اصل یه نوع مصلحت خداست که با توجه به دعای اطرفیان فرد و رفتارش در گذشته و حتی رفتار والدین و جد و آبادش ایجاد شده است.راستی هنوزم این اعتقاد رو دارم.
در مورد شانس و یا اینکه هر اتفاقی که برای ادم می افته تحت تاثیر چه عواملی است می شه نشست کلی نوشت.ولی من نمی خوام در موردش بنویسم.
فقط می خوام در مورد حرف بابام بنویسم.بابام همیشه بهم می گفت: 
با ادمهای خوش شانس دوست باش.تا از شانس اونها یه چیز گیر تو بیاد.
با ادمهای بدشانس دوست نباش که بدشانسیشون گریبانگیر تو هم بشه و ضرر بخوری.
اون موقعها خوب نمی فهمیدم بابام چی می گه.هرچی بزرگتر می شم بهتر می فهمم چی می گه. شما هم حرف بابای منو آویزه گوشتون  بکنید.



شاید سرنوشت ق1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 20 اردیبهشت 1392-03:53 ب.ظ

اواخر تابستان بود.میشه گقت یه روز بین بیستم تا سی ام شهریور. سعید داشت تو خیابون قدم می زد.تو یه گوشه یه  شهر .یه خیابون خلوت.بود با درختهای سرو سر به فلک کشیده.دوطرف خیابون با فاصله چندتایی ماشین پارک بود.آپارتمانهایی بلند کنارهم وجود داشت که کنار هم که می افتادند کوچه های باریکی ایجاد می کردند که هیچکی توشون پارک نمی کرد.چون نه دری برای ورود بود و جز پنجره های سرویس ها هیچ پنجره ای بهشون وانمیشد.توی این کوچه ها معمولا سطلهای زباله بود.و گربه ها و گاها اشغال جمع کن ها.
سعید یه تی شرت پوشیده بود.با یه شلوار جین.تی شرتش قرمز خوش رنگ بود و شلوارش هم آبی تیره .موهایی که بالا زده بود و سری که کلی توش باد داشت.سینه رو ستبر کرده بود و ارام راه می رفت.داشت به زندگی و دنیا و ارزوهاش و هزار تا چیز دیگه فکر می کرد.
از کنار یکی از کوچه ها که داشت رد می شد دید در وسطهای کوچه پشت یه سطل زباله دونفر دست به یقه هستند .آرام و بدون اینکه خیلی به روی خودش بیاره رد شد.ولی یه لحظه دلش سوخت.نمی شد بی تفاوت رد شد.درسته به اون ربطی نداشت.ولی خوب انسانیت چی می شد.هنوز زیاد از کوچه  دور نشده بود.سریع برگشت.ورودش به کوچه مصادف شد با چند صدای بلند.و صدای ناله یک مرد.شاید شبیه صدای شلیک با یک سلاح .سعید جلوش فقط یک مرد رو پشت سطل زباله می دید.با سرعت به سمتش دوید.شاید بی اختیار.تا حالا تو موقعیت مشابه قرار نگرفته بود.کورتیزول خونش رفته بود و قلبش داشت از سینه داشت می زد بیرون.سریع رسید به سطل زباله.
یک مرد ایستاده بود و در دستش یک کلت بود .که از لوله اش دود کم رنگی خارج میشد. مرد یک شلوار پارچه ای پوشیده بود.با یک پیراهن که آستینهایش را تازه بود.عضلات معمولی داشت.یک صورت گرد با چشم وابروی مشکل .کلاه هم بر سر نداشت.نهایتا سی سالش بود.سبیل و ریشش را هم زده بود.و جنازه نالان یک مرد حدودا 35 ساله یا 40 ساله بود.او یک تریکو تنش بود با یک شلوار کتان خاکستری که الان هم بلوز و هم شلوار خونی بود از چندجای بدن مرد چشمه های خون می جوشید ولی زیاد جونی نداشتند.معلوم بود که خون مرد رو به اتمام است.چیزی شبیه یک چاقو کوچک در دستش بود.که تیغه استیل تمیزی داشت و معلوم بود که نتوانسته ازش استفاده کند.
سعید خواست به مرد مسلح یورش ببرد ولی پاهایش قفل شده بود.برای یک لحظه از ذهنش گذشت که حتما برای دفاع از خود بوده.اگر مرد مسلح جانی و قاتل باشه که الان سعید رو هم ابکش می کنه.چقدر بی دفاع بود.تمام هنرهای رزمی و اون دوسالی رو که رفته بود باشگاه بدنسازی از جلوی چشمش گذشت.حتی یه فن هم وجود نداشت که به دردش بخوره.یا باید شهادتین رو می گفت .یا می خوابید رو زمین و یا فرار می کرد.فکر کنم بهترین کار فرار بود.بدنش نسبتا قفل شده بود ولی حس می کرد مثل شطرنج شده است و فقط منتظر حرکت مرد مسلح بود.جرات حمله به مرد مسلح را نداشت چون قطعا قبل از اینکه به مرد برسه دوتا گلوله رو می خورد.فقط منتظر بود که مرد مسلح سلاحش رو به طرف سعید دراز کنه تا سعید با شش پا( چهارتا قرض گرفته از در و همسایه) فرار کنه.
همه این تحلیلها در حدود یک ثانیه رخ داد.بعد از آن مرد مسلح که تازه به خودش امد و متوجه سعید شد یهو شروع به فرار کرد.سعید قاعدتا باید از طرف دیگر فرار می کرد ولی تا دید مرد دارد فرار می کند شیر شد و شروع کرد دویدن به سمتش.مرد قبل از اینکه چیزی دور بشود پایش در چاله ای در کوچه لغزید و کلتش از دستش افتاد.ولی مکث نکرد.با سرعت به فرارش ادامه داد.سعید هم بهدنبالش.ولی سعید خیلی زود مکث کرد و با سرعت به سمت تفنگ رفت.کلت در کنار دیوار افتاده بود.سریع خودش را به آن رساند.برداشت.مرد نسبتا در اواخر کوچه بود.فرصتی نبود.سریع نشانه گرفت و سه بارشلیک کرد.ولی صدایی به گوش نرسید.سریع بع ذهنش رسید شاید بهتر باشد دوباره اسلحه را مسلح کند.مثل فیلمها سریع قسمت بالایی کلت را به عقب کشید و ول کرد.صدای گلن گدن کلت به گوش رسید و مثلا مسلح شد.مرد در انتهای کوچه بود.و سعید سریع و در آخرین فرصت باقی مانده بهش شلیک کرد.ولی باز صدایی از کلت به گوش نرسید و مرد پیچید و غیب شد.سعید که از سلاح نامید شده بود شروع کرد به دویدن به سمت مرد.به سر کوچه که رسید به دنبال مرد به سمت راست پیچید.ولی اثری از مرد نبود. وقتی وارد خیابان شد هیچ مردی نبود.فقط دید که سه کوچه جلوتر یک پرایدسفید پیچید به چپ.شاید مرد با آن ماشین فرار کرد.سعید با سرعت به سمت کوچه دوید.در حالیکه یک کلت در دستش بود.خیابان خلوت خلوت بود.یه نگاه به پشتش کرد.ماشین یا موتوری نبود که بگه در بست.
سر کوچه دوم داشت به نفس نفس می افتاد که یهو یه ماشین از تو کوچه امد بیرون.یه سمند سفید با خطهای سبزو یه چراغ گردان بزرگ روی سرش.ماشین سریع متوقف شد و افسر تو ماشین غضبناک به سعید نگاه کرد.سعید یه لحظه اب دهانش خشک شد.دستش را بلند کرد و گفت فرار کرد.در همین حینی که اینو داشت دستش را بلند می کرد افسر پلیس اسلحه اش را کشید و شلیک کرد به سمت سعید.راننده هم سریع سرش را خواباند.سعید اصلا حواسش نبود در دستش اسلحه است و این حرکتش می تواند به مانند شلیک باشد .تیر افسر پلیس از یه جایی بین دست سعید و کله اش رد شد ولی صداش موجب شد که اسلحه از دست سعید بیفته.

**********************
چند ماه بعد 
قاضی: من پرونده را کامل چند بار خوانده ام.حرفهای شما و دادستان را هم شنیده ام.دادستان معتقد است که شما می خواستی مامور کلانتری را هم بکشی ومهارت مامور موجب نجات جان خودش و راننده اش شده. شما می گویی من فقط گفتم فرار کرد.البته اسلحه ات هم خالی بود.ولی خوب من یک مقتول دارم که با اسلحه ای کشته شده که اثر انگشت تو روی ماشه اش است.و تو در خیابان بغلی در حالیکه اسلحه در دستت بوده داشتی می دویدی.هیچ اثرو شاهدی هم نه از کس دیگری هست و از قیافه ای که ترسیم کردی.البته هیچ نشانه و دلیل واضحی هم برای اینکه تو مقتول رو بکشی نیست.تنها انگیزه می تواند اخاذی مقتول از تو باشد و اینکه تو خواستی گوشمالیش بدی که دیگه ازت اخاذی نکنه ولی اون چاقو در اورده و اوضاع از کنترل خارج شده.راستش به نظر من تو قاتل نیستی.فقط در زمان و مکان نامناسبی قرار گرفتی.بهمین خاطر من بهت بیشترین تخفیف رو می دم و به 39 سال حبس محکومت می کنم ولی اگه خوش رفتاری کنی ممکنه عفو هم بخوری.ممکنه من اشتباه کنم و تو باید تبرئه شی ولی امیدوارم درک کنی که مدارکی برای بی گناهیت ندارم.شاید سرنوشتت این بوده.در هر صورت من مجبورم محکومت کنم.چون همه چی برعلیه ات است.منو ببخش.

*********************



داستان وام بصورت دوقسمتی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 20 فروردین 1392-09:21 ق.ظ

قسمت اول


تشریف ببرید ادامه مطلب

ادامه مطلب

یه حرفایی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 22 اسفند 1391-09:04 ب.ظ

یه حرفهایی هست که مث پسوورد ... نمیشه عمومیش کرد !
اون یواشـــــکیِ دلتِ ...
فقط بعضیا میتونن ازش باخبر بشن ،
بعضیا میتونن ببیننش.
همونا که روحشون با تو نزدیکه ..
... همونا که هروقت دلت گرفته آرومت می کنن
همونا که دوست داشتنشون حساب دودوتا چهارتا نیست
همونا که بی ریا و همدل و عاشق هستن.
اینا رو یواشکی دوست دارم امـــــا خیلی زیاد


فداکاری میمونی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 20 اسفند 1391-02:48 ب.ظ

یه آزمایشی است که دران یک میمون مادر و بچه اش را در یک اتاق با کف فلزی قرار می دهند بعد شروع می کنند به گرم کردن کف اتاق.میمون مادر در ابتدا بچه را بغل کرده و از گرما حفظ  می کند ولی در نهایت بچه را گذاشته در کف اتاق و می رود رویش می ایستد..




به نظرم در جامعه رفتار همه ما اینطوری است.اگه به مقدار کمی فداکاری نیاز باشد همه پایه ایم.ولی وقتی کم کم شرایط اقتصادی سخت می شود کم کم شروع می کنیم به گذاشتن بقیه در زیر پاهایمان و توجه نکردن به اصول انسانی.

حالا داشتم به این فکر می کردم که اگه تو شرایط میمون مادر قرار بگیرم چه می کنم؟
به نظرم مهمترین نکته ای که رفتارم را مشخص می کند امید است.
اینکه امید داشته باشم که بالاخره این گرما از بین خواهد رفت یا نه.

و امید به اینکه بالاخره اخرش چه می شود؟


پی نوشت: امید را از کسی نگیرید.بگیرید می میرد.


عید نوشت: به فکر کسانیکه بعلت فقر و فشار اقتصادی امسال  عید ندارند باشید و سعی کنید دست هرکسی را به هر مقداری که می توانید بگیرید.


همه مردان شاه

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 17 اسفند 1391-05:59 ب.ظ


یکی دو روزی است که دارم کتاب صوتی همه مردان شاه را گوش می دم.
پدر من ادم تحصیل کرده ای نبود.ولی همیشه کتاب تاریخ می خواند.البته بیشتر کتابهای قدیم را می خواند.تا معاصر را.در خانه ما همیشه کتاب قصص قران و کتابهایی از تاریخ نادر و کریمخان و هخامنشی و ... بود که من همه شان راخوانده بودم و شاید سنگ بنای کتاب خوانی من از انجاها شروع شد.ولی خوب کتابهای تاریخ معاصر را زیاد فرصت نشد بخوانم.بعدش هم زدم توی کامپیوتر و اینترنت و ازدواج و روانشناسی.


چند سال پیش یادمه یک بار آقای خامنه ای همه جوانان را به خواندن کتابهای تاریخ معاصر دعوت کرد.نکته جالبی بود برایم.حرف درستی بود.ولی خو ب نتونستم بهش عمل کنم.
ولی همیشه این علاقه در من بود.
خاطرات جاسوس انگلیس همفر را خواندم و ... .تا کتاب همه مردان شاه.
نمی خوام بگم این کتاب اخرشه ولی وقتی ادم این کتاب یا کتابهای مشابه رو می خونه به بدبختی مردم ما در گذشته و جنایتهایی که استعمار و کشورهای انگلیس و شوروی در حق مردم ما کرده اند پی می برد.


و در تعجبم با باینهمه جنایتی که این دو کشور کرده اند ما چرا روابط حسنه ای با این دو کشور داریم و با امریکا که کمتر جنایت کرده( بجز هواپیمای ایرباس و غرق کردن کشتی ما و ...) بد هستیم.در حالیکه همین امریکا دو دشمن بزرگ ما ( صدام و طالبان ) را نابود کرد.و کربلا را ازاد کرد


این روزها چه میکنم؟

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 16 اسفند 1391-02:39 ق.ظ

سلام.این روزها مشغول خوشه چینی در علوم کامپیوترم.(مثل همیشه).یعنی درگیر چیزهای مختلفم و این لامصب ( علم کامپیوتر ) تمام نمی شود( البته فعالیتهای مخفی هم دارم)


چند روز است که کمی میکروتیک کارکردم و یاد گرفتم.و درگیر اون بودم .ولی شاید مهمترین کاری که اخیرا کردم درگیر شدن در گرفتن گواهینامه ISMS برای بخشی از شرکتم بود


بنده بعنوان مسئول این پروژه منصوب شدم و درگیرش شدم که انشالله به زودی در موردش خواهم نوشت.ولی در مجموع موفق به اخد این گواهینامه برای ساطمانم در مدت کوتاهی شدم که موجب شد رئیسم کلی ازم تعریف کنه .قبلش عمیقا درگیر ذخیره سازها (storage) بودم.و به data protection  فکر می کردم.الان هم بزودی می خواهم به امن کردن ایمیل وPKI فکر کنم و بپردازم. متاسفانه ها درگیری هی روزمره گی ام زیاد است و الا اگر این هندوانه ها را از روی دستانم بر می داشتند و این بار رو دوشم کمی سبک می شد شاید پیشرقتم در این علم بیشتر بود.ولی حالا شاید پیشرفتم در عمق زندگی بیشتر باشد.


موفق باشید


 



به فارسی خواندن صیغه عقد

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 13 اسفند 1391-11:20 ق.ظ

خوب حتما برید ادامه مطلب انچه نوشتم در ادامه را بخوانید والا مدیون میشید

پایگاه اطلاع رسانی رهبر انقلاب ( khamenei.ir ) ، متن اظهارات ایشان درباره استفاده از زبان انگلیسی در پروازهای داخلی را منتشر کرد.

در این متن، آمده است:

الان شما در ایران سوار هواپیما مى‌شوید و مى‌بینید كسى كه در برج مراقبت هست و یك ایرانى است، با این خلبان كه او نیز یك ایرانى است، حتماً انگلیسى حرف مى‌زند!

بنده گفتم در آن هواپیمایى كه من سوار مى‌شوم، این كار ممنوع است! چرا فارسى حرف نمى‌زنند؟! آخر یك وقت هست كه با یك برج بیگانه -كه او مثلاً چینى است و شما فارس هستید و زبان یكدیگر را نمى‌دانید- از زبان مشترك انگلیسى استفاده می كنید؛ اما بنده مثلاً به مشهد كه مى‌روم، به چه مناسبت شما انگلیسى حرف مى‌زنید؟! علتش این است كه واژه‌ها انگلیسى است و اینها فقط باید این واژه‌ها را به یكدیگر ربط بدهند؛ خودشان را دیگر دچار زحمت نمی‌كنند؛ همان ربط انگلیسى را مى‌دهند!

پس ما باید واژه بگذاریم، تا زبان در محیط‌هایى این‌گونه منزوى نشود؛ كه متأسفانه منزوى شده است. در محیط بیمارستان‌ها خیلى اوقات همین‌طور است؛ در جاهاى دیگر همین‌طور است؛ اینها جاهایى است كه ما دیده‌ایم.



ادامه مطلب

پدر یک دقیقه ای

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 12 اسفند 1391-08:50 ق.ظ

کتاب  پدر یک دقیقه ای را گوش می دادم.هنوز وقت نشده همه اش را گوش بدم ولی نکته جالبی توش بود.می گفت به بچه ها نگید که خیلی بدی ،اشغالی و غیره.بلکه بگویید فرزندم تو خیلی ارزشمندی و من دوستت دارم ولی این رفتارت خیلی بد است و من از این رفتارت خوشم نمی اد و یا اینکه این رفتارت خیلی کثافت، اشغال است.
یعنی به جای اینکه فحشها را به فرد بدهید به رفتارش بدهید.تا شخص اولا روز به روز اعتماد به نفسش بیشتر شود و اصلا در شان خود نبیند که بد باشد ثاتیا به شخصیتش توهین نشود و حس کند  شما دوستش دارید و فقط باید رفتارش را اصلاح کند.چند روزی است که در گفتارم این نکته را لحاظ می کنم.هم خودم حس بهتری دارم و هم حس می کنم به فرزندانم حس بهتری را منتقل می کنم

شاید این نحوه گفتار در ارتباط با دوست و اشنا و همکار و زیر دست هم جواب بده

پی نوشت:
این روزها ناگزیر از دانستن و بیشتر دانستن هستیم.و این روزها وقت کم داریم.بهترین کار استفاده از وقتهای مرده است.
یکی از این وقتهای مرده زمانی است که ما توی ترافیک از دست می دهیم.حتی اگه ترافیک هم نباشد زمانهایی در حمل و نقل عمومی از بین می رود.

من قبلا سخنرانی تو این مدت گوش می دادم.ولی تموم شد و چیز بدرد بخروی دستم رو نگرفت.(می دونم هست)

جدیدا کتاب صوتی دانلود می کنم می ریزم تو گوشیم و با هدفون تو راه گوش می دم.
کتاب قلعه حیوانات رو گوش کردم.خوب بود.
یه سری دیگه هم هست.

پیشنهاد می کنم شما هم از وقتتون استفاده کنید.
برای دریافت کتابهای صوتی توی گوگل سرچ کنید کتاب صوتی



دستاوردهای انقلاب

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 28 بهمن 1391-12:23 ق.ظ

نمیدونم سریال مدیر کل  رو دیدید یانه؟
من سری اول که پخش کردم درست ندیدم سری دوم رو هم همینطور.ولی تو سری دوم قسمت اخر رو دیدم که برام جالب بود.توی این سریال یه ادم خوب و توانمند و با سواد( دکتر ) و درستکار میشه مدیرکل یک سازمان بزرگ.سازمان بزرگی که مریض هم هست.و اکثر پرسنل مشغول رسیدگی به امور شخصی خود در وحله اول هستند و برای راه اندازی کار ارباب رجوع رشوه می گیرند.مدیر کل عزیز با سازمان نا اشنا بود.بهمین خاطر برای اینکه با سازمان اشنا شود و جلوی دزدی ها و رشوه ها را بگیرد با لباس مبدل می اید داخل اداره و به بازرسی مشغول می شود.حتی ابدارچی اداره می شود تا با این کار امار بیشتری بدست می ارد.با اینکارها نسبتا موفق می شود و جو ترسی راهم ایجاد می کند و پرسنل وسازمان بهتر می شود.کارمندان ازاینکه می دیدند امار خلاف کاری هایشان لو می رود بدون اینکه مشخص باشد چگونه لو رفته است تعجب کرده و فکر می کردند سازمان پر از جاسوس شده.بهمین خاطر می ترسیدند خلاف کنند .تا اینکه در قسمت اخر لو می رود و همه می فهمند که مدیر عامل اینکارها رو می کرده.بعدش هم به یک سفر کاری به خارج می رود.بعد نشان می دهد که کارمندان که خیالشان راحت است که مدیر عامل نیست به رفتار گذشته برگشته اند تازه از گذشته هم بدتر شده اند و دیگر رسما رشوه می گیرند تا کارها رو انجام بدهند و ...   .


برداشت من این بود که تا وقتی سیستم سازی نشود و همه چی قائم به شخص باشد هیچ تغییر ماندگاری در سیستم ایجاد نخواهد شد.و زمانی می شود گفت که سیستم و روش بهبود یافته است که رفتارو فرهنگ جدیدی برای ملت ایجاد شود و یا فرهنگ اصلاح شود و سیستم ها و سازکارهای جدیدی در کار ایجاد شود بطوریکه وقتی فرد مصلح هم نبود کارها انجام شود( همانطور که حضرت محمد 1400 سال است فوت شده ولی روش و دینش زنده و جاری است )
در مورد دستاوردهای انقلاب هم به نظر مقایسه اینکه چقدر برق زیاد شده و یا چقدر دانشجو زیاد شده است کلا اشتباه است.چون معلوم نیست اگر شاه باقی می ماند الان چه میشد.بلکه باید ببینیم از نظر ساختاری و سیستمی چه اتفاقاتی افتاده.
مثلا در قبل از انقلاب ما یک نیروی هوایی بسیار قدرتمندداشتیم که در منطقه زبانزد بود( شاید در خاورمیانه).کسی در همسایگانمان جرات تجاوز به ما را نداشت.
از نظر اعتبار پاسپورت ما در خیلی کشورها اعتبار داشته و ایران یک مکان گردشگری محسوب میشده.
بهترین ماشینهای روز را می شد به قیمت مناسب بخریم.و ایران خودرو (خودرو سازی خیامی) آنروز به قیمت روز و در لحظه ماشین تحویل می داد.حدودا تورم صفر بوده است و انرژی هسته ای را کشورهای غربی با میل و اشتیاق به ما تقدیم می کردند وخودشان مشغول ساخت یک نیروگاه در کشور ما بودند .... .
خوب ما الان نیروی هوایی فرسوده ای داریم .ارزش پول ملی مان روز به روز کمتر می شود.وضعیت خودرو که دیگر  لازم به گفتن نیست.انرژی هسته ای هم که هیچ.امارات و کویت هم گاهی برایمان شاخ می شود.
ولی بزرگترین تفات ساختاری بین حال ما و گذشته مان در استقلالی است که داریم.اگر فرض کنیم شعار اصلی مردم ما در زمان انقلاب :استقلال،آزادی ،جمهوری اسلامی  بوده باشد.استقلال محقق شده است.بهمین خاطر هر بلایی که سرمون می اد تقصیر عملکرد خودمان است ودشمن خارجی تاثیرش کم است.
به نظرم آزادی و جمهوری اسلامی هنوز کامل محقق نشده است.( بگذریم)
خوب بیایید دنبال این بگردیم که دیگر چه سیستمهایی در کشور ایجاد است و این سیستم ها چقدر خوب و کارامد است.و این سیستمها و ساختارها بهتر است یا ساختارها و سیستمهای زمان شاه؟
بعلت اینکه هنوز آزادی کامل محقق نشده است من جرات نمی کنم کامل عقایدم رو بیان کنم.ولی خوب از محسنات اگه بخوام بگم امروزه سعی می شود تمام احکام و قوانین کشور با اسلام مطابقت داده شود و برطبق اسلام باشد.
دیگر اینکه ما قبلا خودمان نوچه قدرتها بودیم.ولی الان خودمان چند تا نوچه هم داریم.
( البته بقیه صاحب نوچه ها و نوچه ها کلا چشم دیدن ما را ندارند و تحریممان کرده اند )
از نظر ساختار حکومت هم نقش مردم در تعیین مسئولین بیشتر است.( رئیس جمهور و نمایندگان و شورا ها)
البته هنوز هم شخص اول توسط مردم بصورت مستقیم انتخاب نمیشود( البته معلوم نیست اصلا انتخاب مستقیم شخص اول مملکت توسط مردم کار عاقلانه ای باشد)

در مجموع می خواستم بگم بخوای اینکه دنبال مصداقها باشیم باید دنبال سیستمها باشیم.

مثلا آیا سیستم آموزش عالی ما فرقی کرده است؟(  ومتخصصان خروجی الان کاراتر هستند یا در گذشته)

مثلا آیا سیستم قضایی الان بهتر شده است یا در گذشته؟

آیا فساد و رشوه در ساختار های دولتی کمتر شده یا بیشتر؟آیا ساز و کارهای بهتری برای برخورد با فساد و جلوگیری از ان ایجاد شده است یا خیر؟

سیستم بانکداری الان بیشتر در خدمت مردم و تولید است یا در گذشته؟

سیاستهای اقتصادی الان بیشتر به سمت گسترش سرمایه گذاری و رشد تولید است یا در گذشته؟

نیروهای نظامی الان مستقل هستند یا در گذشته ؟وابستگی به مستشار خارجی کم شده یا زیاد؟

توانایی حفظ استقلال و تمامیت ارضی الان بیشتر شده است یا در گذشته( در گذشته ما براحتی اشغال شدیم ولی اکثریت به عراق کمک کردند ولی نتوانستند یه وجب خاک رو از ما بگیرند.ولی در گذشته بحرین رو گرفتند)

آزادی های سیاسی و قدرت رسانه ها در انتقاد از مسئولین و شفاف سازی رفتارها الان بیشتر شده یا در گذشته؟

و هزاران سوال این طوری می توان طرح کرد و پاسخ داد و در موردش بحث کرد.

ولی خوب در پایان می توانم بگم که چه فرقی می کند گذشته چطور بود؟آیا اگربه این نتیجه برسیم که گذشته بهتر بود می توانیم گذشته گان را برگردانیم؟

بهترین کار این است که نقاط ضعف فعلی را از بین ببریم و نقاط قوتمان را تقویت کنیم.

افسوس خوردن فایده ندارد.



دنیای مطلوب 2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 14 دی 1391-07:06 ب.ظ


دنیای مطلوب 3پنجشنبه 14 دی 1391 :: نویسنده : متحرک
خوب به نظر می رسه حس خوشبختی رو ادم وقتی به دست می اره که به دنیای مطلوبش می رسه.
ولی به نظرم اصلااینطوری  نیست.حس خوشبختی رو وقتی به دست می اری که داری به سمت دنیای مطلوبت حرکت می کنی و امیدواری به زودی بهش برسی.اونوقت است که حس می کنی بزودی به همه ارزوهات می رسی و خوشبختی.می پری هواو خر کیفی (بلانسبت)
و حس افسردگی و خودشی وقتی بهت دست می ده که هیچ امیدی به رسیدن به دنیای مطلوبت نداری.وفکر می کنی یه دنیا فاصله است بی هیچ روزنه ای.و هر روز هم داری دورتر میشی.
حس می کنی دچار روزمرگی شدی و ... .

اما وقتی به دنیای مطلوب می رسیم و یا نزدیکش می شیم چی میشه؟
اولا که حس خوشبختی رو تجربه می کنیم.( و مطمئن هستم که همتون تجربه کردید.ممکنه الان یادتون نباشه )

2-  یا می فهمیم دنیای مطلوبمون اون چیزی که فکر می کردیم نیست.ویه طوری به بحران می خوریم چرا؟
چون که 
1- شرایط عوض شده.مثلا می خواستیم لیسانس بگیریم و یه زنندگی خوب تشکیل بدیم.وقتی لیسانی می گیریم می بینیم همه گرفته اند و از کار خبری نیست.
2- یا کلا غیر واقعی بوده.مثلا دکتر می شیم.می بینیم نه از مشتری بیمار خبری است و نه از چیز دیگه و باید برای بدست اوردن انها باید کلی تلاش کنیم
3- تصورمون یا شناختمون کم بوده.مثلا دنیای مطلوبمون رسیدن به  اقای ایکس یا خانم ایگرگ بوده.بعد می رسیم و می بینم هیچ تحفه و اش دهن سوزی که نبوده که هیچ.بلکه صد رحمت به خواستگارهایی که ردشون کردیم.
4- بعهده تخیل خودتون
3- خوب تو این مدت بزرگ تر شده ایم.رشد کرده ایم.و دیگر دنیای مطلوبمان این نیست.دغدغهامون بزرگ تر شده.دنیامون هم تغییر کرده.چیزهایی که یه زمانی دنیای مطلوبمون بوده الان یه قسمتی از زندگی مان است و داریم بوسیله اونها می رمی به سمت اهداف بزرگتر.
بقول معروف اونچه ارزوی شماست خاطرات ماست.

نتیجه : اگه امیدی برای رسیدن به دنیای مطلوبتون وجود نداره .دنیای مطلوبتون رو عوض کنید.( اینو از خودم گفتم)
ولی در هر صورت افسرده نشید.دنیای مطلوبتون ارزششو نداره.خودتون از همه چیز باارزش ترید.


دنیای مطلوب

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 14 دی 1391-02:29 ق.ظ


به نظرم انچه بیشتر دوستان نوشتند دنیای رویایی و دنیای ارمانی بود که نه داریم و نه دنبال این هستیم که بهش برسیم.بلکه بیشتردوست داریم کسی مهیا کند وما حالش رو ببریم.یعنی دوست داشتیم که کاش دنیا اینطوری بود.
یعنی بیشتر تخلیه ارزوها بود.


هرکسی یک دنیای مطلوبی دارد.و یک تصویری از این دنیای مطلوب.این دنیای مطلوب یک تصور ذهنی از اینده است.
فکر می کنم از همون بچه گی دنیای مطلوب و تصور ان در ذهن ما شکل می گیرد و ما سعی می کنیم به سمت آن حرکت کنیم.در این دنیای مطلوب چیزهای دوست داشتنی ما که فکر می کنیم به ان می رسیم وجود دارد .مثلا یک دانش اموز دبیرستانی در دنیای مطلوبش خود را به شکل یک دکتر و در یک لباس طبابت می بیند.و می بیند که پزشک شده و یک دفتری دارد و منشی ای و کلی هم مریض و کلی هم پول  و احترام و ... .

و یا هر فرد دیگری تصور دیگری

انسانهای عاقل سعی می کنند به دنیای مطلوب خود برسند و نقشهای ان را واقعی کنند.( وضعیتی که الان توش هستیم می شه دنیای موجود)

1- پس هرکسی باید یه برنامه برای رسیدن از دنیای موجود به دنیای مطلوب داشته  باشه.


هر چیز و هرکسی که دردنیای مطلوب ما باشه برای دوست داشتنی و خوب است و هر کسی رو که از اون بیرون کنیم دیگه دلچسب و مهم نیست.

پس اگر می خواهیم با کسی در یک رابطه خوب باشیم باید وارد دنیای مطلوب او بشویم و وقتی تو یک رابطه به مشکل می خوریم یکی از دلایلش این است که یکی از طرفین ما و یا جفتشون از دنیای مطلوب دیگری خارج شده اند و دیگر برای طرف اهمیتی ندارند( طلاق عاطفی)


اما من اینها رو نمی خواستم بگم.اینها رو بعنوان مقدمه گفتم تا در مورد حس خوشبختی و ربطش با دنیای مطلوب بنویسم.


الکامپ 91

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 24 آذر 1391-04:26 ب.ظ

مدتی پیش رفتیم یه ماموریت که رئیس بززگ هم ههمراهمون بود(مدیر دفتر مدیرعامل)

از وقتی که رسیدیم فرودگاه مدیر تشریفات سایت با ما بود.یه ون هم اورده بود و دراختیار ما بود.چند تا جلسه مهم رفتیم و بعد موقع ناهار شد.عموما در سایتها چند تا غذا خوری هست.مخصویا مهندسین و کارگرها و یا معمولی،مدیران و VIP.( در سایتهای مختلف فرق می کنه).من معمولا یا میرم مدیران یا VIP  و یا مهندسین.در هر صورت غذا زیاد تعریفی نداره و از غذای تهرانمون بدتر است.
ولی این بار که با رئیس بزرگ رفته بودیم یه میزی برامون چیدند که فک هممون افتاد.فکر کنم حدود 6یا 7 نوع غذا با انواع مخلفات.ماکه نتونستیم همش رو بخوریم و در حسرت موندیم.ولی فهمیدیم که از این به بعد باید همیشه در ماموریت همراه رئیس بزرگ باشیم تا به ما خوش بگذره.

اما نمایشگاه الکامپ امسال.خواستیم بریم.رئیس گفت منهم با شما می ام.ما هم احترام گذاشتیم و گفتیم چشم.ولی هی براش جلسه و کار پیش امد و یکی دوروز مارو عقب انداخت.اینجوری شد که فهمیدیم بریا رفتن به نمایشگاه باید بی سر و صدا و بی رئیس بریم که بهتر است.


اما نمایشگاه امسال: بسیار ضعیف بود و اکثر شرکتهای بزرگ نیومده بودند.شرکتهای خارجی هم همینطور.فقط یه سری اینترنت فروش و رایتل امده بود.زیاد چنگی به دل نزد و قت تلف کردن بود.از نظر گیفت هم خیلی ضعیف بود.


موفق باشید






درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox