تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - مطالب حرفهای خودمانی
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

نقش امریکا و روسیه

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 15 دی 1394-09:13 ق.ظ

راستش اول نمی خواستم این پست رو بنویسم ولی به دلیل نمایش سریال کیمیا و یاداوری شهادت هموطنانمان بد نیست اشاره ای کنیم به نقش روسیه و امریکا در جنگ ایران و عراق و ریخته شدن خون جوانان و ملت ما:
قبل ازانقلاب  ایران یک کشور متحد با امریکا محسوب می شد لذا تمام تجهیزات ایران امریکایی بود و عراق یک کشور متحد با شوروی یا روسیه حساب می شد و تمام تجهیزات آن روسی بود. بعد از انقلاب امریکا انقلاب ایران را به رسمیت شناخت ولی متاسفانه ما سفارت امریکا را تصرف کردیم و عملا روابطمون با امریکا خراب شد( البته ما انگ جاسوسی به امریکا زدیم ولی امروزه همه دنیا می دانند که امریکا مشغول جاسوسی از انها است و کسی روابطش را با امریکا خراب نمی کند ،علاوه بر اینکه تمام سفارتخانه کشورهای دیگر در ایران هم مشغول جاسوسی بودند و هستند و سفارتخانه های ما هم در کشورهای دیگر همینطور).
در هرصورت ما متحد اصلی خود را از دست دادیم و عراق متحد خود را حفظ کرد و بعد جنگ شروع شد. لذا تمام سلاحهای عراق روسی بودند و هواپیماهای عراق : میگ و تو پولف و سوخوی روسی بودند. تانکهای عراق تی 55 و تی 62 و تی 72 روسی بودند. موشکهای اسکاد که با ان شهرهای ایران را می زد روسی بودند. ضد تانکهای عراق،توپخانه  ،مسلسها،تیربار و تفنگ تک تیراندازی و حتی تمام مینهای عراق که علیه رزمندگان ما استفاده شد روسی بودند. متاسفانه بعد از شروع جنگ روسیه و یا شوروی مشغول تجهیز بیشتر عراق شد ولی امریکا به علت اینکه ایران سفارتش را اشغال کرد و بابت این موضوع عذرخواهی نکرد به ایران سلاح نفروخت ( البته یک بار شروع کرد به ایران تحت ماجرای مک فارلین سلاح داد و ایران با همون سلاحها پیشرفتهای خوبی در جنگ کرد ولی متاسفانه اینکار مخفیانه بود و توسط ایرانی ها لو رفت و اسرائیل انرا منتشر کرد و قضیه به مک فارلین گیت مشهور شد.)
در مجموع در طول جنگ ایران و عراق امریکا هرگز به عراق سلاح نفروخت( البته عراق هم اصلا دنبالش نبود) و تمام رزمندگان ایرانی و ملت غیرنظامی که در شهرها مورد بمباران و موشک باران قرار گرفتند توسط سلاحهای روسی کشته شدند. لازم به ذکر است که در تمام طول جنگ کارشناسان روسی به طور مستقیم در عراق و جبه های جنگ وجود داشتند و به عراقی ها آموزش می دادند که چگونه رزمندگان ایرانی را شهید کنند. حتی درعملیات کربلای چهار که ایران شکست سنگینی خورد و شهدای زیادی تقدیم کرد به خاکریزهای مثلثی شکلی برخورد کرد که ابتکار و دسته گل روسها بود.
البته لازم به ذکر است که در طول جنگ به علت مسائلی که در خلیج فارس و بحث جنگ نفت کشها رخ داد امریکا وارد خلیج شد و بعدایرانی های با او درگیر شدند و بعد امریکا پاسخ داد و ما تلفاتی در جنگ بابت این مسئله دادیم ( و ایضا امریکایی ها) لذا به نوعی همانطور که المانها امریکا را علیه خود وارد جنگ کردند ماهم امریکایی ها را علیه خود وارد جنگ کردیم و در اواخر جنگ کمکهای اطلاعاتی به عراق کرد. و اشتباهی ویا عمدی هواپیمای مسافربری مارا هم زد.
لازم به ذکر است که فرانسه به عراق هواپیما با خلبان داد و موشکهای پیشرفته اگزوست داد تا کشتی های مارا بزند و همچنین شروع به ساخت یک نیروگاه هسته ای برای عراق کرد تا بتواند بمب هسته ای بسازد و تکلیف جنگ را یکسره کند. ( و ما بعد از جنگ برای تشکر از زحماتش کلی خودرو ازش خریدیم)
راستی نیروگاه فوق را اسرائیل با خاک یکسان کرد..
المان هم به عراق سلاح شیمیایی داد. و ماهم بعد از جنگ برای تشکر کلی رابطه اقتصادی باهاش برقرار کردیم و تشکر کردیم.
تشکر ما از روسیه هم که بصورت مستمر جاری است.



خاطرات کاری3

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 25 آذر 1394-09:03 ق.ظ


بعد از عباسپور من رفتم به صندوق بازنشستگی نفت. پرسنل صندوق بازنشستگی نفت  بسیار خوش برخوردتر و مهربان بودند.والبته اینکه همه در یک ساختمان بودیم هم در صمیمیت بیشتر نقش داشت.لازم به ذکر است که من هنوز کارمند شرکت سگال بودم و مدیرمون هم آقای افقهی بود. شرکت سگال اونموقع قرارداد پشتیبانی صندوق نفت و بعد بیمارستان نفت و چند جای دیگه رو برداشته بود. و به من پیشنهااد شد که بروم صندوق نفت. من در عباسپور کارشناس پشتیبانی بودم ولی در نفت بعنوان کارشناس و مسئول شبکه رفتم( چون در مدتی که در عباسپور بودم سواد شبکه ای خود را افزایش داده بودم).
در صندوق نفت مدیر من مهندس صفری بود. کسی که در زمانیکه می خواست استخدام بشود، آمد دانشگاه عباسپور و من ازش تست گرفته بودم و با محیط کار اشنایش کرده بودم. ولی زودتر از من رفته بود صندوق نفت. لذا رابطه ما بیشتر مبتنی بر دوستی و رفاقت بود. علاوه براینکه ما انجا کلا دوسه نفر بودیم و اصلا خیلی مدیریت معنی نداشت. و همه کارها رفاقتی انجام می شد.

یکی از جالب ترین تفاوتهای بین دانشگاه  صندوق نفت در نحوه خرید بود. در دانشگاه عباسپور پرینتر ها و سیستم ها همه قدیمی و داغون بودند. کارتیجها را شارژ می کردیم و بعضا چند ماه طول می کشید تا یک استاد دانشگاه بتواند صاحب یک پرینتر بشود. یعنی از زمانیکه استاد درخواست می داد تا تایید می شد و خرید شد مدتها طول می کشید. ولی در صندوق نفت صبح تصمیم می گرفتند و تا ظهر خریده بودند و ما باید نصب می کردیم. علاوه براینکه همه سیستمها و پرینتر ها جدید و تکنولوژی روز بودند. و این کمبود بودجه در دانشگاه را نشان می داد. دانشگاه که مثلا جامعه ساز است و رکن اصلی پیشرفت کشور است به شدت از ضعف بودجه رنج می برد.
مهمترین چیزی که من در صندوق بازنشستگی نفت و قبل از ان در دانشگاه عباسپور دیدم تفاوت و تبعیض بین پرسنل بود. در هردو سازمان  سه نوع پرسنل بود. رسمی های سازمان،قراردادی های سازمان و پیمانکاران.
و پیمانکاران بدترین و پایین تر درجه حساب می شدند.
بالاترین نظارت بر روی کار پیمانکار وجود دارد. بهترین کیفیت کار از انها خواسته می شود. کمترین امنیت شغلی را دارند. معمولا آپدیت و به علم روز آگاه هستند. معمولا مزایا شغلی ندارند. معمولا کمترین حقوق را می گیرند. معمولا از امکانات اماکن رفاهی بهره مند نیستند. معمولا پاداش و کارانه ندارند. معمولا پیمانکاران سواد خوبی دارند و از کارمندان رسمی و قراردادی باسواد تر هستند. اصلا چون سواد مربوطه در سازمان نبوده است پیمانکاران را استخدام کرده اند که انجام دهند. ولی بدترین شرایط کاری را دارند و هرکسی به خودش اجازه می دهد که هرچیزی را به آنها بگوید.
از طرفی گاها خیلی از مسائل با اهمیت سازمان به همین پیمانکاران سپرده می شود. معمول ترین ان شبکه و سیستم کامپیوتری است. سیتمهای اطفا حریق و غذا و خیلی چیزهای دیگه هم هست.
اگر دقت کنیم می بینیم که همه اینها با امنیت سازمان در ازتباط مستقیم هستند و به راحتی بیزنس و کسب و کار سازمان را از کار می اندازند ولی معمولا به این قسمت هیچ توجهی نمی شود و سعی می شود از پیمانکاران با شرایط فوق استفاده شود که این پیمانکاران همیشه در مقایسه با بقیه کارمندان سازمان بخصوص رسمی ها حس بدی دارند که ممکن است روزی منجر به تولید یک بحران و یا یک صدمه به سازمان بشود.
حداقل کاری که یک مدیر لایق در قرارداد پیمانکاران می تواند ببیند این است شرکت آنها را وظف کند که هر مزایای و پاداش و بنی که کارفرما به نیروهایش داد شرکت پیمانکار هم موظف باشد که به نیروهای مستقر در سازمانش بدهد .و به این وسیله تبعیض و حس بد را از بین ببرد. چون در حالت عادی پیمانکاران مشاهده می کنند که مثلا به کارمندان سازمان به مناسبت ماه رمضان به کارمندانش بن خرید می دهد. وهمه سازمان این بن را می گیرند و می گویند و می خندند ولی این پیمانکاران هیچ چیزی دریافت نمی کنند و این یک حس بسیار بد را برای پیمانکاران ایجاد می کند.
در حالت دوم مدیر شرکت کارفرما می تواند نیروهای مستقر شکرت پیمانکار را به عنوان نیروهای خود شناسایی کند و هر امکان و مزایایی را که برای کارمندان خود قائل است را به آنها هم بدهد. این موجب ایجاد یک حس تشکر و وفاداری سازمانی برای کارمندان پیمانکار مستقل می شود. که اثر خوبی برای کارفرما دارد.
در زمانیکه من در صندوق بازنشستگی نفت بودیم چیزی شبیه این حالت وجود داشت و مهندس بوشهری مارا از کارکنان سازمان به حساب می اورد و بنهای خرید فروشگاه رفاه را دریافت می کردیم که خیلی می چسبید.



خاتمی محبوب قلب من است

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 17 آذر 1394-09:22 ق.ظ

 باید قدردان رئیس جمهوری باشیم که به ما یاد داد تحمل حرف مخالف را داشته باشیم. بعد از ریاست جمهوری به دزدی و فساد مالی ( نه خودش و نه اطرافیانش ) متهم نشد. دغدغه ازادی مردم را داشت. بازنشسته کرد خودش را و بی ادعا بود و بی ادعا زیست.


http://www.mirmalas.com/wp-content/uploads/2013/01/KHatami-410x300.jpg








شب

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 5 آذر 1394-12:14 ب.ظ

شب دو چهره داره. یه چهره خوب که مال عاشقان و شب زنده داران و علاقه مندان به سکوت است. کلی در وصفش حرف زدند. زمان استراحت و آرامش است.
یه چهره زشت هم داره. دزدها شب رو در شب فعال می شوند. همه دردها شبها بیشتر می شوند. چه دندان دردها و چه بقیه دردها. شاید حتی درد عشق عشاق هم در شب عود می کند.
اینکه شب خوب است و یا بد به شما و شرایطتون بستگی داره.
براتون شبهای خوب ارزومندم

حکومتهای شخص محور و حکومتهای سیستم محور

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 5 آذر 1394-12:13 ب.ظ


به نظر من آمریکا یک کشور سیستم محور است یعنی اگر اوباما ترور شود سیاست‌های خارجی آمریکا کمی تغییر می کند سیاست‌های داخلی هم ممکن است اولویتهایش عوض شود ولی اینگونه نیست که یهو آمریکا دچار یک شخصیت متفاوت بشود. مثلا از ابرقدرتی دربیاید و یا خیلی ابرقدرت تر بشود.

ولی به نظرم روسیه یک کشور شخص محور است. یعنی اگر پوتین ترور شود حداقل یکی دو درجه این کشور از نظر قدرتمند بودن سقوط می کند و حتی ممکن است به قهقرا برود.
پی نوشت : به نظر من همون درصد از ملت که موافق ارتباط یا آمریکا هستند مخالف ارتباط با روسیه هستند. یعنی همان درصد از ملت که به امزیواداعتماد دارند به روسیه بی اعتماد هستند. ولی خوب چیزی که مهم است نظر حکومت و اسلام است.

حکومت ما هم که ... است:
1): شخص محور
2):سیستم محور
3):باند محور
4):غیرقابل دسته بندی
5): روحانی محور
6): هیچکدام
7):رهبرمحور


خاطرات کاری2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 4 آذر 1394-12:05 ب.ظ

تیم پشتیبانی ما در دانشگاه عباسپور حدود 11 نفر بود.یادم نیست که اولین مدیر تیم کی بود ولی خوب یادم هست که در عرض دوسه ماه 4 تا مدیر پروژه عوض شد. یه ناظر کارفرما اونجا بود که جوون بود و اصلا مدیریت بلد نبود. لذا گیرهای مختلف به اعضا تیم و مدیریت می داد. برای خودش سعی می کرد یار جمع کنه و ...  . لذا تیم اوضاع آشفته داشت. روابط افراد تیم خوب نبود و همه مشغول حرف زدن پشت سرهم بودند. تا اینکه شخصی به نام مهندس رجبی مدیر تیم شد. خیلی زود تونست تیم را آرام و هماهنگ کنه.تا قبل از اینکه مهندس رجبی بیاد هر مدیر پروژه ای که می آمد بچه ها پشت سرش حرف می زدند و سعی می کردند کله اش کنند.ولی در مورد مهندس رجبی این اتفاق نیافتاد. قضیه مال ده سال پیش است. لذامن دقیق یادم نیست چکار می کرد. ولی یادم هست که اولا بچه ها رو محافظ خودش نمی کرد و برای اینکه مدیریت و عنوانش حفظ بشه پشت اونها سنگر نمی گرفت.بلکه خودش محافظ بچه ها بود. واز اعضا تیم مشورت می گرفت. حس همکاری ایجاد شده بود.یادم هست که به مناسبت تولد بچه ها هم بهشون کادو می داد. یادم هست که به من گفت چه کتابی دوست داری کادو بگیری و من کتاب در مورد لینوکس خواستم کتابهای فوق را هنوز دارم. درحالیکه تابحال به دردم نخورده است و هیچ وقت فرصت نشد که لینوکس کار بشم ولی خاطره اش شیرین بود و هست.
دانشگاه عباسپور محیط بسیار سرسبز و خوبی داشت. فضا اکثر خلوت و بدون دانشجو بود.تمام مراجعین ما دانشجو بودند. لذا همه با شخصیت و جالب بودند. محیط علمی خوبی بود.
محیط کاری ما در عباسپور بسیار سخت بود. همه اش زیر ذره بین بودیم و ناظر کارفرمای سخت گیری داشتیم. توی عباسپور هم مثل همه جاهای دیگه باند بازی بود. قبل از ما یک شرکت تعاونی بود که مال تعدادی از پرسنل اونجا بود و پشتیبانی آی تی به عهده اونها بود روسا و مسوولین عوض شده بود و  ما جای اونها امده بودیم. لذا خود به خود پرسنلی که منفعتشون از بین رفته بود با ما چپ بودند و پرسنلی که براشون فرقی نمی کرد از ما راضی بودند. دانشگاه سرویس داشت و ما با سرویس دانشگاه می رفتیم و برمی گشتیم و ناهار هم می داد. در پست بعدی دانشگاه عباسپور را با محیط کار بعدی ام کمی مقایسه می کنم.


خاطرات کاری1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 20 آبان 1394-06:24 ب.ظ

 یکی از معضلاتی که به نظر من در ایران وجود دارد( شاید در جاهای دیگه هم باشد) این است که خاطرات کاری خود را کمتر می نویسیم. بخصوص در مورد خاطرات جدی کاری. من خیلی کم خاطرات کارمندان سازمانهای مختلف را دیده و یا خوانده ام. لذا نسبتا همه از تجربیات هم بی اطلاعیم. به شخصه معتقدم که اگر این فرهنگ باشد و در مورد خاطرات و تجربیات خوب و بد محیط کاریمان بنویسم به مرور فرهنگ مدیریت و کار ارتقا می یابد.
در زندگی کاری هر مردی و یا هر کارمندی عوامل مختلفی موثر است. ولی به نظرم مدیرانی که داشته نقش بی بدیلی داشته اند. بخصوص در ده سال اول کاری. شاید بتوان گفت این ده سال روش و منش کاری هر فرد را مشخص می کند.البته ممکن هم هست تا ابد یک فرد بتواند هر روز خود را بدتر و یا بهتر کند. اصطلاح معروف من در این مورد این جمله است که : فقط یک آدم مرده تغییر نمی کند.
بدیهی است که هم اکنون اکثر کسانی که این مطلب را می خوانند کارمند جایی هستند و مدیری دارند که بالادست آنهاست .لذا نمی توانند از مدیر بالا دستی خود چیزی بنویسند. چون اگر خوب بنویسند بوی تملق می دهد و اگر بد بنویسند احتمال دارد شرایط کاری اشان بهم بخورد. بهترین مدیرها هم معمولا علاقه ای به شنیدن انتقاد ندارند ( بخصوص در جو چاپلوسی که فعلا وجود دارد ) و اینکه مدیری بگوید اگر کسی عیب مرا بگوید خوشحال میشوم یک شوخی و یا  حقه کثیف است. ولی خوب می توان در مورد مدیران قبلی و خاطرات خوب و یا بد از انها گفت و نوشت .
یادم هست که اولین جایی که استخدام شدم و مشغول به کار شدم شرکت سگال شرق بود. مدیر شرکت مرد موقر و جا اقتاده و با شخصیتی بود. مرد جالبی بود. قدیمی این کار بود. من برای پشتیبانی کامپیوتر و شبکه دانشگاه عباسپور قرار بود جذب بشوم. مرا به دفتر خود فراخواند و صحبت کردیم. و من استخدام شدم. جمله ای مهمی که به من گفت و همیشه در ذهن من ماند این بود که گفت : ببین اقای کلانتری! یک کاری است که باید انجام شود. بعد ازاینکه انجام شد هرکسی سهم خودش را بر می دارد.
این جمله اش همیشه در ذهن من ماند و جند نکته از آن برداشت کردم:
1 –  همیشه باید یک کاری در شرکت انجام شود و درآمدی حاصل شود ،بعد توقع حقوق و سهم داشت. وقتی واقعا کاری در شرکت انجام نمی دهی و درآمدی وجود ندارد خود بخود سهمی هم وجود ندارد.
2-  باید به این نکته توجه کرد که درست که کار اصلی  را به ظاهر کارشناسان و متخصیین انجام می دهند ، ولی بدیهی  است که کار را مدیران گرفته اند. لذا کارشناسان نباید توقع همه و یا بخض اعظم درامد حاصل از کار را داشته باشند.( چیزی که عموما وجود دارد). یعنی اگر یک پروژه ای پشتیبانی سالانه به ارزش 250  میلیون تومان جاری است درامد پروژه بصورت ماشین حسابی می شود ماهی 20 میلیون تومان. و اگر دو کارشناس درگیر این پروژه هستند هرکدام توقع 10 میلون یا 8 میلیون را در دل دارند .ولی در واقع باید بدانند که سهم عمده ای از این پروژه مال شرکت و مدیرانی است که توانسته اند پروژه را ببرند. حتی اگر با پارتی بازی هم باشد بالاخره برای این پارتی بازی هزینه شده است. و کارشناسان نباید توقعی بیش از سهم خود را داشته باشند.
چون عموما مهندسینی که در پروژه پشتیبانی حضور دارند اولین کاری که می کنند بدست اوردن عدد قرارداد پروژه است و بعد سریع براورد هزینه می کنند برای شرکت و به سود شرکت از پروژه فکر می کنند و ... .



رسوایی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 4 آبان 1394-10:21 ق.ظ

چن سال پیش فهمیدم یکى از دختراى همسایمون که داداششم دوسم بود دوسم داره او هرروز لباساى زیبا ورنگاوارنگ میپوشید وازبالکن طبقه دوم خونشون همیشه منو نگامیکرد کار هردوى ما فقط نگاکردن بهم بدون حرف زدن وهیچ اشاره اى بود چون آبجى دوسم بودمیترسیدم پاپیش بذارم اما همینکه ساعتها هموتماشامیکردیم من احساس خوشحالى بى حدوحسابى میکردم ازخورد و خوراک افتاده بودم همش به اون فکرمیکردم واینکه بخاطرمن همیشه لباساشو عوض میکرد وزیباترین لباساشومیپوشیداحساس خوشبختى زیادى میکردم که کسى هم تواین دنیامنو دوسداره من حتى اسمشونمیدونستم امالبخندى که رو لباش بودبه من شوق میداد اما چون چشام ضعیف بود اون زیبایى بیش ازحدچهرشو زیادنمیتونستم درک کنم چن مدتى ازاین قضیه گذشت تا یه روزکه من با وحیدداداشش که دوسم بود وبچه هاى محل براى بازى فوتبال رفته بودیم زمین خاکى بعدبازى من و وحیدتنهاشدیم وتصمیم گرفتم دلموبه دریابزنم وعشقم به آبجیشوبگم فوقش میزدتوگوشم تازه من قصدبدى نداشتم میخواسم خاسگارى کنم نفسى کشیدم وبه وحیدگفتم وحیددما دوسیم گفت خب آره مگه غیراینه گفتم نه اما میخوام یه چیزى بگم قول بده هم ناراحت نشى هم به حرفام خوب گوش بدى وحیدکه جاخورده بود گفت چى شده اتفاقى افتاده؟من که یکم ترسیده بودم گفتم نه هیچى بیخیال وحیدگفت عه بگودیگه گفتم قول بده ناراحت نشى گفت قول حالا بگو منم آب دهنموقورت دادم سرموزیرانداختم با منومن گفتم به آبجیت ع ع ع ع ع علاا ق ق ق ق مممممممنننننند شو شو شو شودم منکه ازخجالت سرم به زیربود وحید که معلوم بود خشکش زده باتعجب گفت آبجیم؟منم که شرمنده بودم گفتم آره گفت من منکه آبجى ندارم من سرمو یکم بالا آوردم گفتم ندارى؟گفت نه گفتم پس اون دختره کیه هرروز جلو بالکن میشینه؟تا اینوگفتم وحید شروع کرد به قش قش خندیدن کرد ودلشو گرفته بودومرتب میخندید منکه بم برخورده بود گفتم عه چرامیخندى چى شده؟گفت به تو وحرفات میخندم وبازشروع به خندیدن کرد منکه دیگه عصبى شده بودم گفتم کجاش خنده داره پس اون دخترکیه؟وحیدبزور خودشوجموجور کرد ودرحالى که میخندید گفت اونکه آبجیم نیس گفتم پس کیه؟گفت اونکه مانکنه مامانمه خودت که میدونى مامانم خیاطه واسه تبلیغ کاراش هرروز یه نمونه ازکاراش تن اون مانکن میکنه ومیزاره توبالکن واسه تبلیغ منکه ازشنیدن حرفاى وحید عرق شرم برتنم نشسته بود ورویاى عشق چندماهم به یه کابوس تلخ تبدیل شده بود چشام تارمیرفت وسرم گیج وجزسیاهى چیزى نمیدیدم بدون خداحافظى از وحیدجداشدم پاهام بدنمونمیکشیدبزورخودمو خونه رسوندم اونشب بدون غذا لشمو انداختم رو تختم وخوابیدم فرداش رفتم پیش اپتومتریست ( بینایی سنج) حالا یه عینک ته استکانى رو چشامه گرچه عشق ندارم اما دنیا رو زیبا و واقعى میبینم

حق ندارها

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 3 آبان 1394-10:21 ق.ظ


من نمیدانم این حق اصلا وجود دارد یا نه ولی معتقدم ندارها در اموال داراها برای خودشون حقی قائل هستند. البته این حق فقط مربوط به مسائل مالی نمی شود . بلکه در همه زمینه ها وجود دارد. مثلا فرض کنی یک نفر کلی سواد دارد و شما در حوزه مربوطه سواد ندارید. حق خود می دانید که بپرسید و به نظر شما او موظف است  که پاسخ دهد.
از ادرس پرسیدن بگیر تا سوال از مسائل علمی و درسی و غیره.
بخصوص در قدیم این خیلی رسم بوده که همسایه هرچیز که داشته اند به بقیه قرض می داده اند و هنوز هم ما در بعضی مسائل خود را ذیحق می دانیم. مثلا اگر کسی اهنگی داشته باشد توقع داریم انرا به ماهم بدهد و یا ... .
در مورد مال و اموال که دیگه بصورت واضحی اکثر کسانیکه زیاد پول ندارند توقع دارند انها که خیلی پول دارند یه مقداری از پولشان را به اینها بدهند. نمی دانم یک چنین حقی وجود دارد یا نه. ولی مطمئنم که یک چنین توقعی وجود دارد.


جمله عاشقانه

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 3 آبان 1394-10:20 ق.ظ

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
چیستا یثربی

حق با من است

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 3 آبان 1394-10:08 ق.ظ

حق با من است
جمله فوق جمله بسیار خطرناکی است می تواند منشا خطاهای بسیاری شود.
اصولا ما تلاش می کنیم همه را هم شکل خود بکنیم. اگه مذهبی باشیم تلاش می کنیم همه مذهبی شوند. اگر بی دین باشیم تلاش می کنیم همه بی دین شوند. اگر طرفدار آقای خامنه ای باشیم سعی می کنیم همه را به او علاقه مند کنیم و تنها کاری که بلدیم انتشار انواع عکسهای خامنه ای در گروه ها است واگه طرفدار کس دیگری باشیم عکسها یا متنهای منتسب به او منتشر می کنیم.
همه اتفاقات فوق وقتی می افتد که فکر می کنیم حق با ماست.

اینها به کنار. بدترش وقتی رخ می دهد که با این تکیه به جمله فوق خود را مجاز به انجام هرکاری بدانیم. کوچکترینش که این روزها با اتکا به این حرف خیابانها بسته می شود . بلندگوها با توان زیاد روشن می شود و اتفاقات مرتبط زیاد رخ می دهد.
جنایتهای بزرگتر هم با اعتقاد به اینکه حق با من است وقتی رخ می دهد که فکر کنیم پس اصلا حق با دیگران نیست و اونها هیچ حقی ندارند.نه حق کار،نه حق انتقاد،نه حق ابراز عقیده و گاهی نه حق حیات.مثل اتفاقاتی که در گزینش ادارات می افتد یا در سانسورها صدا وسیله و یا برخوردهای سیاسی و یا بدتردر حکومت داعش و طالبان رخ می دهد

هدف

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 3 آبان 1394-10:07 ق.ظ

وقتی محرم می شود بحث های زیادی باب گروه های شبکه های اجتماعی می شود. یه عده ای رفتارهای مذهبی بقیه رو به تمسخر می کشند. مثلا نذری دادن رو مسخره می کنند. عزاداران رو با عده ای گرسنه و علاقه مند به شکم مقایسه می کنند و یا عده ای می گویند که هزینه های این عزاداری ها را صرف امور خیریه و رسیدگی به فقرا بکنیم.
اصولا همه افرادی که به روش و سبک زندگی دیگران گیر می دهند ،از یک قماش هستند. چه اونهایی که می خواهند بقیه رو به زور به روش خودشون ببرند بهشت و چه اونهایی که می خوان بگن کار خوب فقط به این روش ما عملی و علمی است. و بقیه روشها کلا مردود است. اما به نظرم در کل این حرفها خوب است زیرا انتقاد سازنده است و انتقادات منتقدین شاید صد در صد درست نباشد ولی همیشه مقداری حقیقت دارد که می تواند موجب اصلاح امور شود. بعضی از متنها و ایرادات هم صد در صد درست است و از طرف افراد دلسوز بیان می شود.

گاهی فکر می کنم بهترا ست یک بار دیگه در مورد فلسفه عزاداری برای امام حسین فکر کنیم. قطعا امام حسین الان در بهشت است و یزید و مسببان این فاجعه تلخ در جهنم. قطعا امام حسین و یارانش در بهترین جا هستند و وضعشان خوب است. پس ما برای چی عزاداری می کنیم؟
شنیده ام و یا خوانده ام که در اسلام ،عزاداری و گریه برای مرده زیاد پسندیده نیست. انسان باید در موقع از دست دادن عزیزانش خویشتن داری کند و بگوید خدایا راضی ام به رضای تو. لذا می بینید که که برای فوت امامان و پیامبر ما خیلی عزاداری نمی کردیم( البته جدیدا دارند عزاداری برای بقیه امامان را هم باب می کنند).البته یک مقدار معقول گریه و عزاداری و غمگین بودن پسندیده است ولی بیشتر نه.
ولی در مورد امام حسین گفته شده که عزاداری برای ایشان خوب است. به نظر من به این بهانه سعی شده است که فرصتی ایجاد شود که هرساله به مناسبت این مراسم و عزاداری مردم را پای منبر روحانیت جمع کرد تا روحانیت بتواند با حرفهای خوب انهارا امر به معروف و نهی از منکر بنماید.
ولی به نظر می رسه که از هدف منحرف شده این و متمرکز شده ایم روی عزاداری. لذا هرسال سعی می کنیم عزاداری های پرشور تر داشته باشیم

ماهی های تو اکواریوم

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 3 آبان 1394-10:06 ق.ظ

روی میزم یک اکواریوم دارم با چند تا ماهی.

ماهی هایی که از صبح تا شب توش بالا و پایین می روند و فعالیت می کنند. گاهی بعضی از انها می میرند و گاهی چند ماهی به انها اضافه می شود. در حال ایده ال باید زاد و ولد هم بکنند.
ماهی های تو اکواریوم یحتمل فکر می کنند دارند توی یک دنیایی زندگی می کنند. کار می کنند  و برای خودشان فضایی دارند. شاید کسی رئیس است شایدم هم برای خودشان مال واموال دارند
ولی از نظر ما که از بیرون نگاه می کنیم زندگی بی مزه ای دارند و نمایشی است برای ما.
در مجموع گاه فکر می کنم نکند زندگی منهم اینطوری باشد؟یعنی از بیرون که نگاه می کنی اینطوری باشد

بانکداری اسلامی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 3 آبان 1394-10:00 ق.ظ

در ادامه مطلب یه مطلب می زارم که شکایت یه نفر از بانک ملی به بانک مرکزی است و پاسخ بانک مرکزی که فقط تایید کننده نظر و شکایت فرد است.

در متن شکایت فرد می گه اقا من از هر نزول بگیری اینقدر وام می گرفتم سود پولش کمتر می شه. ولی بانک مرکزی توجیه می کنه که این سیستمی است. خوب سیستمت معیوب است برادر.

یه دوستی می گفت که یه نرم افزار مالی از مالزی خریده بودیم . بعد استادش امده بود که اموزش بده. یه سری گزینه و فیلد توش بود که در موردش چیزی نگفت. گفتیم اینا چیه؟
گفت اینها برای بانکداری اسلامی است. به درد کشور شما نمی خوره.
ادامه مطلب

مسئول دفتر

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 13 مهر 1394-08:28 ق.ظ


همانطور که نمود یک مغازه از یبرون و برای مشتری های جدی تابلو و ویترین آن است،  نمود یک سازمان برای ارباب رجوعها مسئول دفتر ها و منشی های آن است.
این یک کارکرد مسوول دفتر است. اما کارکرد اصلی مسئول دفتر ،تفویض اختیار است. اصولا اکثر مدیران یکسری از کارهایشان  را تفویض می کنند. یکسری را به معاونان تفویض می کنند ویکسری را به مسوول دفتر و اینجاست که نقش مسئول دفتر با اهمست می شود.
لذا به نظر من ،هر مدیر عاملی باید درحد امکان تلاش کند که بهترین و شایسته ترین مسئول دفتر را داشته باشد. کسی که در نبود مدیر بتواند امور را رتق و فتق کند. روابط عمومی قوی داشته باشد و باهوش باشد.
یادم هست که زمانیکه در یکی از شرکتهای هولدینگ کار می کردم که چندین شرکت زیرمجموعه داشت،مدیرعامل شرکتمان یک مسئول دفتر داشت که بسیار توانمند بود. با اکثر مدیرعاملها جلسه می گذاشت و بسیاری از مشکلات را به تنهایی حل می کرد و اجازه نمی داد که وقت گرانبهای مدیرعامل به حل کردن مسائل بی اهمیت طی شود.





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox