اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

تجربه پرورش مرغ و بلدرچین

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 12 دی 1396-10:33 ق.ظ

مدتی پیش که خونه مون رو عوض کردیم و رفتیم به یه خونه که حالت دربست داشت و پشت بوم در اختیارم بود، تصمیم گرفتم در پشت بودم پرورش مرغ و بلدرچین و کبوتر و ازین جور چیزها بزنم.

ولی خوب ادم نباید بی تجربه دست به کار بشه ولی من با اینکه تجربه کمی داشتم دست به کار شدم.

اولش یه اتاق 12 متر ( 3 در 4 ) اهنی درست کردم و دورش رو توری کشیدم. این اتفاقها از ابان ماه حدودا شروع شد. لذا هوا هم سرد بود.
بد دیدم سرده ، دورش رو یک چوبهایی که از درهای ضایعاتی پیدا کرده بودم که دیوار کشیدم. همچنین روی سقفش هم با چوبهای ضایعاتی پوشوندم.

بعدش حتی یه لایه نایلون دورش و رو سقفش کشیدم.

ولی خوب این عایق بندی ها مرحله به مرحله انجام شد. و یکباره نبود.

اینکه در ابتدا کار نهایی رو انجام بدی و بهتره  ولی خوب کسی مثل من هم بی تجربه بود و کم کم فهمید باید چکار کنه.

در ابتدا من 14 عدد جوجه یه روزه و 12 عدد بلدرچین و 2 عدد مرغ و 2 عدد کبوتر خریدم.

و خواستم اینها رو کنار هم بزرگ کنم.

به مرور و خیلی زود جوجه ها بر اثر سرما و عوامل ناشناخته دیگه فوت کردند.

بعد از یه مدتی مرغها و بلدرچینها به تخم امدند. وضعیت تخم گذاشتن مرغها بسیار نامرتب بود. وضعیت تخم گذاشتن بلدرچینها هم همینطور.

راستی کبوترها هم از یه فرصت استفاده کردند و فرار کردند.

بعد تعداد مرغها رو بیشتر کردم. این موجب شد که تعداد تخم گذاشتن مرغها کم شود( فکر کنم باهم وارد دعوا و استرس شدند). از طرفی این مرغهای جدید به بلدرچینها هم آسیب می رسانند. و سه تا از انها راهم کشته اند.


نتیجه گیری : اگر به فکر راه اندازی پرورش مرغ و یا بلدرچین و هر چیز دیگری هستید :
1 : جای مناسب نقش بسزایی در کاهش تلفات دارد
2 : حتما برای نژآد مناسب هزینه کنید و با خرید و نگهداری نژاد بدرد نخور وقت خود را تلف نکنید
3 : بصورت مداوم سیتسم را مورد بازنگری قرار دهید و بهبود مستمر داشته باشید

بلدرچین ها کم کم تلفات دادند.




زیباکلام و تکرار تاریخ

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 14 بهمن 1395-05:41 ب.ظ


دکتر زیبا کلام در سخنرانی اش مدعی است که در یک روزی به این نتیجه می رسد که درس تاریخ به چه درد می خورد؟ لذا به دانش جویانش می گوید که تاریخ به چه درد می خورد؟بدیهی است که همه می گن تاریخ برای این است که ما گذشته را تکرار نکنیم.
تاریخ موجب روشن شدن راه اینده ما است.
بعد دکتر به شاگردانش می گوید خوب حالا بیایید نمونه های این استفاده از تاریخ را در رفتار مسوولان مملکت از زمان ابتدای قاجار تا الان را ییدا کنیم.
بررسی ها نشان می دهد که هیچ استفاده ای از تاریخ در رفتار مسئولان دیده نمیشود. و حتی به قول ما به دانشجویان گفتم که در زندگی خودتون هم ببینید می تونید یه مثال بیارید که تاریخ استفاده کرده باشید و مبتنی بر تاریخ رفتاری را نکرده باشید و یا کرده باشید؟
کمتر کسی می تواند مثالی بیاورد که نشان بدهد از تاریخ استفاده کرده باشد در زندگی رومزه خود. لذا حال این سوال پیش می اد که واقعا تاریخ به چه درد می خورد؟
زیبا کلام با یه مثال قشنگ نشون می ده که تاریخ هویت ما است. و به ما نشان می دهد که ما چه کسی هستیم.
و همچنین به مثالی اشاره می کنه که تفاوت ما و کشورهای پیشرفته نشان می دهد . زیبا کلام می گوید که در سال 1200 میلادی زمانیکه فئودالها بر علیه پادشاه جان قیام می کنند و پیروز می شوند می نشینند و حد و حدود اخیتیارات پادشاه را مشخص می کنند.
در حالیکه ما در ایران در نظام پهلوی رئیس مجلس همواره به شاه می گفت که ما افتخار می کنیم که  منویات شما رو انجام بدم. و حدودا همین حرف را هم مجلس خبرگان به رهبر می زند.



دکتر سروش و بازرگان

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 11 بهمن 1395-11:08 ب.ظ


صحبتهای دکتر سروش رو در مورد بازرگان گوش می کردم.
عنوان مطلبش این بود که بازرگان در اسم بازرگان بود و در عمل بازرگان نبود
می گفت بازرگان یکی از انسانهای برجسته و بزرگ تاریخ معاصر بود. کسی که حدودا همه عمرش را برای ازادی و پیشرفت و علم اندوزی و بعنوان یک اندیشمند مسلمان گذراند و هرگز از دین برای دنیای خودش استفاده و یا سواستفاده کرد.
دکتر سروش می گفت که زندگی دکتر بازرگان یا اندیشه های دینی او سه قسمت داشت. یا سه دوره زمانی داشت. در دوره اول بازرگان تلاش می کرد که ثابت کند دین اسلام به درد زندگی دنیا می خورد. دین  اسلام می تواند دنیا را بسازد و مبتنی بر آن دنیای بهتری داشته باشیم .
دکتر سروش معتقد بود که دکتر بازرگان بعد از یه مدتی دید که خوب درسته که دین اسلام  می تواند دنیا را بساز ولی خوب بقیه دینها و اندیشه ها هم همین اعتقاد را دارند و در عمل انها هم نشان داده اند که می توانند دنیا را بسازند. پس در قسمت دوم عمرش تلاش کرد که ثابت کند که دین اسلام بهتر از اون دینها و اندیشه ها می تواند دنیا را بسازد. و سالها در این باب تلاش کرد.
دکتر سروش معتقد است که بازرگان در اواخر عمر موتجه شده بود که اشتباه کرده است و اصلا دین اسلام برای دنیا نیست
البته منظورش این بود که هدف اصلی دین ( دین اسلام ) روشن کردن زندگی اون دنیا و تعریف غایت اصلی زندگی در این دنیا برای بشر بودن است. حال در کنار این و اگر شما متوجه بشی که در اصل دین برای اون دنیا امده است و به اون دینا توجه کنید این دنیای شما هم ساخته می شود. اصطلاحا هدف کشاورزا از کشاورزی گندم است ولی خود بخود کاه هم فراهم می شود.
یعنی هدف اصلی دین دنیا نیست و بدون دین هم می شود دنیا رو آباد کرد و قوانین اجتماعی خوب نوشت و تولید کرد و دنیا را ساخت و اداره کرد.

این بود برداشت من از سخنان دکتر سروش



ارزوی موفقیت یا التماس دعا

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 25 آبان 1395-10:56 ق.ظ


همونطور که خونه خوب جایی است که همه دوست دارند اونجا باشند و خونه بد جایی است که همه ازش فراری هستند.
همونطور که کشور خوب کشوری که همه دوست دارند اونجا کار و زندگی کنند و کشور بد کشوری است که همه از اونجا مهاجرت می کنند و برای این مهاجرت هر سختی و خطر و دردسری رو به جون می خرند.
شرکت خوب هم شرکتی است که همه دوست دارند اون جا کار کنند و شرکت بد هم شرکتی است که همه فقط تا وقتی مجبورند وکار دیگه ای ندارند اون جا کار می کنند.
شرکتهایی رو دیدم که کارمنداش و یا پرسنلش اصلا به فکر ارسال رزومه برای کار به جاهای دیگه نبودند
و شرکتهایی هم دیدم که هربانکی آگهی استخدام می زد، اکثر پرسنلش می رفتند و فرم پر می کردند.

شرکتهایی رو دیدم که وقتی یک ازش خارج می شد بقیه متاسف می شدند و براش ارزوی موفقیت می کردند و می گفتند انشالله که یه کار بهتر پیدا کنه.
شرکتهایی رو هم دیدم که هرکسی که از پرسنلش کار پیدا می کردند و می رفتند ،بقیه همه بهشون می گفتند التماس دعا. می گفتند برای ماهم کار جور کن و مارو هم ببر.

و فرق شرکت خوب و شرکت بد به همین راحتی مشخص است.

و به نظر تبدیل یک شرکت بد به یه شرکت خوب زیاد هزینه ای داره. معمولا با تغییر روشها ممکن است. همینطور تبدیل یه شرکت خوب به یه شرکت بد معمولا با تغییر یک یا چند مدیر به راحتی ممکن است
 
 

فیلم فروشنده

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 31 شهریور 1395-08:50 ق.ظ

دیروز فیلم فروشنده را دیدم.

اصولا فیلمهایی که به چندتا موضوع اجتماعی در کنار هم می پردازد ،فیلمهای موفقی از آب در می آید. بخصوص که روی موضوع ها فکر شده باشد و فیلمنامه قوی باشد.

در فروشنده به موضوع آزارهای جنسی به زنان و بخصوص زنان مطلقه پرداخت شده بود و از چند منظر به آن نگاه شده بود.

و نشان می دهد که این موضوع چقدر ساده می تواند یک یا چند زندگی را بپاشاند.

به این که یک خاکبرداری غیر اصولی در کنار یک مجتمع می تواند موجب چه آسیبهای به ساکنین می شود پرداخته شده است. (توی فیلم فقط زندگی یک خانواده به تصویر کشیده شده است )

اینکه یک معلم چقدر برای بعضی از دانش آموزانش الگو است و بهش توجه می کنند.

و در آخر می رسیم به یک جمله مشهور که سرمنشا کلی از بدبختی ها است. وسوسه

وقتی قهرمان فیلم از مجرم فیلم می پرسد چرا اینکار را کردی؟ می گوید وسوسه شدم.

این جمله را بارها از زبان متهم های مختلف در نشریات دیده‌ام.

و بارها یک وسوسه ساده زندگی ها را از بین برده است.

و اینجاست که باید همواره از شر وسواس الخناس به خدا پناه برد.



قلب فریبکار و یا مغز دروغگو

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 24 مرداد 1395-11:19 ق.ظ

در طول تاریخ همیشه از الهامات قلبی و عشق قلبی و علاقه از ته دل صحبت شده.
ما همیشه فکر می کردیم که منبع عشق و علاقه قلب است و مغز محل فکر و استدلال است. همیشه فکر می کردیم که در بدن ما محل تقابل بین عقل و احساس وجود دارد زیرا منبع هرگی فرق می کند.
فکر می کردیم جنگی بین مغز و قلب ما در جریان است.
اما جدیدا و بعد از اینکه قلب انسانها رو عوض کردند و قلب مصنوعی گذاشتند دیدند که هیچ یک از احساسات و عواطف و دریافتهای فرد تغییر نکرد.
پس نتیجه می گیریم که مغز ما به ما دروغ می گفت که این حس از قلبت است. اینکه می گفت کسی رو از ته دل دوست داری یا نداری یک دروغ بود. شاید قلب ما مارا فریب میداد.
در هر صورت در طول این سالها مغز خود را خدای عقل و استدلال و منطق جا زد و یک خدای دیگه به نام قلب برای عشق و احساس ایجاد کرد و همه تقصیرها را انداخت گردن اون و ... و همیشه اونو کوبید.درحالیکه همه چی زیر سر خود پدرسوخته اش بود.



اطلاعات حساب ما بصورت متمرکز

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 6 مرداد 1395-05:55 ب.ظ

اطلاعات حساب ما در هر بانکی ،در نزد ان بانک وجود دارد و ما نگرانی ازین نظر نداریم.

ولی اطلاعات همه حسابهای ما بصورت متمرکز کجاست؟

یعنی فرض کنید  من پنج عدد حساب فعال در بانکهای ملت و ملی و تجارت و قوامین و پاسارگاد دارم.

چه کسی می داند من الان مجموعا در همه حسابهایم چقدر دارم؟

شاید در نگاه اول و یا پاسخ اول همه بگویند : بانک مرکزی

شاید پاسخ دوم وزارت اطلاعات باشد

شاید پاسخهای شما درست باشد و شاید غلط. من نمیدانم بانک مرکزی و وزارت اطلاعات می دانند من مجموعا چقدر در حسابهایم دارم یانه؟

البته می دانم که می توانند بفهمند. فقط باید استعلام کنند.

ولی کسی که نیاز ندارد استعلام کند و من بهش اجازه داده ام که بداند اپراتور تلفن همراه من است.

اپراتور تلفن همراه من به راحتی و با بررسی آخرین اس ام اسهایی که من از بانکهایم گرفته ام، می تواند بگوید من الان چقدر مجموعا موجودی دارم.

آیا تا بحال به این موضوع فکر کرده بودید؟




حس قدرت

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 23 تیر 1395-10:27 ق.ظ


در زمان گذشته ( زمان افتابه )  یه مردی در یه جای غریب می خواسته بره دستشویی. یه توالت عمومی پیدا می کنه . قبل از ورود می بینه که تعدادی آفتابه پر از آب در ورودی چیده شده است که باید یکی از انها را بردارد . همچینین یک نفر بعنوان متصدی هم آنها نشسته است. با عجله یکی از افتابه ها را بر می دارد برود داخل که ناگهان متصدی می گوید آنرا برندار. بغلی را بردار. مرد اطاعت می کند و بعد که از دستشویی بر می گردد و مبلغی هم پرداخت می کند( یا نمی کند) از متصدی می پرسد: راسیت این افتابه با اون آفتابه چه فرقی می کرد که شما گفتی این رو بر دارم؟ متصدی می فرماید: فرقی نمی کرد. ولی باید رئیس معلوم باشد.
شاید داستان فوق خیلی خنده دار به نظر برسد و حتی غیر واقعی. ولی به نظرم در زندگی روزمره ما دیده می شود. خیلی از ما ها در جاهایی فقط به خاطر اینکه حس ریاست و قدرت ما نادیده گرفته می شود اعتراض می کنیم.  معمولی ترینش در رانندگی.
ابتدا باید عرض کنم که هرجا که کالا و یا خدمات برای ما مهم نیست و فقط اجازه گرفتن یا نگرفتن از ما مهم است یعنی در ان جا ما دوست داریم که رئیس بودنمون معلوم شه.
بگذارید یک مثالی بزنم:
در تعطیلات بعد عید فطر با خانواده رفتیم بیرون. و مثل همیشه کباب و جوجه به راه بود. در پارکی که رفته بودیم یکسری اجاقهای اماده بود. لذا ما فقط کمی ذغال ریختیم و کباب درست کردیم. بعد از اینکه کارمون تموم شد و مشغول صرف ناهار بودیم. یه آقایی امد و چند دانه از ذغالهای سوخته ما را از روی اجاق برداشت و برد برای قلیانش استفاده کند. او از ما اجازه نگرفت. لذا برادر زنم گفت چه ادم بی شعوری. چرا از ما اجازه نگرفت؟بقیه هم تایید کردند و ناراحت شدند.
 اونجا یک منبع آبی هم بود که برای دست شستن بود. ما یک بطری مایع ظرفشویی هم برده بودیم که کنار منبع همگی بچه ها دستهایشان را بشورند( چهار خانواده بودیم ). چند دقیقه بعد یک خانمی امد واجازه گرفت که از ظرف مایع ما استفاده کند و دستهایش را بشوید. همگی با خوشرویی به او اجازه دادیم و شاید هم در دلمان از اینکه به کسی کمک کردیم شادمان شدیم. ( انسانهای سالم از اینکه می بییند مفید واقع شده اند و به کسی کمک کرده اند خوشحال می شوند.)

در دلم به این فکر کردم که شکل هر دو این اتفاقها یکی بود. یعنی درهردو ما به کسی کمک کرده بودیم. در هردو اتفاق محصول و یا وسیله که از ما مصرف شده بود بی ارزش بود و برای ما مهم نبود. ولی اونچه موجب شد در اتفاق اول ما  از کمکون به دیگری ناراحت بشویم و دردومی خوشحال بشویم ،اجازه ای بود که موجب می شد برای ما حس رئیس بودن و حس قدرت ایجاد شود.
حالا از امروز فکر کنیم ببینیم دیگر در چه جاهایی اینطوری هستیم. مثلا در رانندگی اگر از ما اجازه بگیرند آیا راه می دهیم؟
و غیره.



اولویت مبارزه با فساد

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 10 تیر 1395-01:47 ب.ظ

این روزها همه می دانیم که حساسیت علما و روحانیت و سیستم حکومتی مثلا نیروی انتظامی نسبت به مسائلی مثل بی حجابی بسیار بیشتر از مسائلی مثل رشوه و اختلاس و سرقت است. البته با هردو برخورد می شود ولی جزم جدی تری برای برخورد با مسائل و مصادیق بی حجابی دیده می شود.
مثلا ما گشت ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی داریم. ولی گشت مبارزه با رشوه نداریم و یا اختلاس. شما می توانی هروقت روز به پلیس زنگ بزنی و بگی که در این خانه بغلی مراسم رقص و پایکوبی هست و پلیس اقدام می کنه.
ولی نمی تونی زنگ بزنی به پلیس و بگی که توی این اداره کسی داره رشوه می گیره. یا ختلاس هست و غیره. در صورتیکه این کار رو بکنی ارجاع می شی به قاضی و دادگاه و می گن از اون طریق برخورد و اقدام نمایید.
و مصادیق دیگه هم زیاده. مثلا لازمه یه کلیپ کوچولو از یه مراسم مختلط پخش بشه. سریع ائمه جمعه واکنش نشون می دهند ولی در مسائل دیگه اینطوری نیست. البته نه اینکه از مسائل دیگه خوشحال باشند و یا بگن برخورد نشه. بلکه حساسیت پایین تر است و اولویت کمتری داره.
ولی چرا؟
برخلاف تبلیغات و پیغامهایی که در گروه های اجتماعی دیده می شه و این رو بعنوان یک عیب این حکومت و روحانیت می دونند. به نظر این مسئله یک مسئله فرهنگی است. البته بخش عمده فرهنگ ما توسط روحانیت ایجاد شده است ولی در مجموع این یک مشکل فرهنگی است و باید بصورت عمیق تر روی آن کار شود و اصلاح شود.
بگذارید یک مثال بزنم:
من زیاد دیده ام که وقتی با مردها ( و گاهی زنها) که صحبت می کنی و می گویی بچه پسر بهتر است و یا دختر. می گویند پسر. می گویی چرا؟
می گوید پسر اگه از راه بدر بشه و پسر بدی بشه، زیاد آبروریزی نیست و می گی پسره و فوقش از خونه می اندازیش بیرون. ولی دختر اگه دختر بدی بشه آبرو ریزی اش را نمیشه تحمل کرد و جمعش کرد.
بگذارید این مسئله را موشکافی کنیم. پسر بد که ابروریزی اش زیاد مهم نیست و قابل تحمل است منظور چه پسری است: پسری که دنبال دختر بازی و خلاف می رود. پسری که لات محل است و ممکن است دعوا کند و اراذل باشد. ممکن است حتی سرقتهای کوچک در محل انجام دهد و زورگیر باشد. با موتور تک چرخ بزند و مزاحم همسایه ها باشد.( پسری که در اداره رشوه گیر باشد و اختلاس کند واینها که اصلا پسر بد نیست و پسر زرنگ است)
پس موارد فوق قابل تحمل است و ابروریزی چندانی ندارد. حتی اگر پسر مرتکب قتل هم بشود و قاتل بشود ،به خودش مروبط است و کسی زیاد پدر و مادر او را تخطئه نمی کند و ... .
حالا دختر بد که قابل تحمل نیست: دختری که یک و یا چند تا دوست پسر داشته باشد. ارایش کند وبیرون برود. متهم و یا مجرم در داشتن روابط جنسی با چند نفر باشد و غیره.( سیگاری باشد و...)
البته قبول دارم که دیگر حساسیتها مثل سابق نیست و تحمل یه دختر بی حجاب برای خانواده هابیشتر است ولی خوب هنوز فرهنگ جامعه و خانواده به نظرم با سرعت کندی در حال تغییر است . یعنی درسته که دختر بی حجاب برای بعضی بابا ها قتبل پذیرش است ولی همین بابا دختر بی حجاب خانواده دیگر را ممکن است خوب ندادند.
در مجموع می خواهم بعنوان یک خورده فرهنگ به این اشاره کنم که در جامعه ما متاسفانه پذیرش خلافهایی مثل دروغ ئو سرقت و رشوه و اراذل گری و غیره بسیار قابل تحمل تر و قابل پذیرش تر از مسئله بی حجابی و بدحجابیو  روابط نامشروع دختران است. و تا وقتی که اینطوری باشد در سطح جامعه هم همینطور خواهد بود ووضع همین خواهد بود.( و لذا یک نفر بخاطر عکس بی حجاب از رفتن به مجلس باز می ماند و یک نفر با کلی پرونده و تخلف مالی به سمتهای بالا اداری می رسد.)

پی نوشت : رئیس بازرسی کل کشور گفته است این اقای صدقی مدیرعامل بانک رفاه پرونده های اقتصادی و خلاف زیاد داشته است و مابه مسئولین گفتیم که منصوب نشود .سوالی که من از ایشون دارم اینه که خوب اگه پرونده داشت چرا سریع رسیدگی نشد و حکم صادر نشد ؟ وقتی تو قزوین یه شب 30 تا دانشجو رو تو پارتی گرفتید و تا فردا غروب هم رسیدگی شدو هم حکم صادر شد و هم حکم اجرا شد،چرا در تخلفات مالی مدیران این رویه و ورشو قضایی اجرا نمیشه و فقط بعد از اینکه طرف ساقط میشه می فرمایید پرونده داشت؟ خدای نکرده این شبهه پیش می اد که  نکنه اصلا پرونده اش رو عمدا باز مونده بود که  بعدا  باجگیری انجام شود؟؟





مرگ محمد علی٬ مرگ حبیب و جامعه‌ چاک خورده‌ ما

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 30 خرداد 1395-10:29 ق.ظ


مرگ محمد علی٬ مرگ حبیب و جامعه‌ چاک خورده‌ ما

حسین قاضیان

محمد علی (یا همان که در کشور ما به اشتباه به نام «محمد علی کلی» مشهور است) همین هفته پیش در آمریکا درگذشت. چند روز پیش هم٬ حبیب محبیان که از آمریکا برگشته بود٬ در ایران درگذشت. محمد علی بوکسور بود و حبیب خواننده‌ پاپ اما آیا مرگ این دو چیزی برای مقایسه دارد؟

محمد علی تغییر دین داد و از مسیحیت به اسلام گروید. چیزی حدود نیم قرن پیش. اما هنوز بخشی از تاریخ کشوری است که اکثریتش مسیحی‌اند و یکی از نامزدهای ریاست جمهوریش به دنبال محدود کردن ورود مسلمانان به خاک آمریکا.

محمد علی با جنگ آمریکا علیه ویتنام مخالفت کرد. از پیوستن به ارتش  و از رفتن به جنگ سرباز زد. ابتدا به زندان هم محکوم شد و عنوان قهرمانی‌ از او ستانده شد. دادگاه عالی امریکا این حکم را به نفع محمد علی لغو کرد.

با این همه٬ محمد علی از تاریخ کشورش بیرون گذاشته نشد. او در سال ۲۰۰۵ از دست رئیس جمهور٬ جورج بوش٬ مدال آزادی  گرفت. با آن که چند سال پس از قهرمانی در المپیک (رم ۱۹۶۰) قهرمانی جهان از او ستانده شده بود٬ در المپیک آتلانتا مشعل المپیک را او بود که روشن می‌کرد. در رثای مرگش٬ همه جا٬ از بالاترین مقامات رسمی تا رسانه‌‌های همگانی از او سخن می‌رفت. در همه‌ی سال‌های اخیر به صورت عمومی محترم شمرده می‌شد. او به بخشی از تاریخ افتخارات کشوری بدل شده بود که با بخش دیگری از تاریخ شرمساریش جنگیده بود٬ چرا که آمریکا همه‌‌ی این‌هاست : مجموعه‌ی افتخارات و شرمساری‌‌‌ها.*

سرنوشت پرفراز و نشیب محمد علی٬ سرشت جامعه و تاریخ آمریکاست. بر خلاف ما که از تاریخ و جامعه‌ی خود منها می کنیم و می‌بریم و دور می‌ریزیم٬ آمریکاییان تلاش می‌کنند برگ‌های جدا شده از بخشی از تاریخ‌شان را گرد آورند و دوباره از نو بیافرینند٬ حتی اگر این برگ‌ها٬ برگ‌های شرمساری از برده داری باشد یا کشتار بومیان اولیه این سرزمین یا بمباران اتمی علیه ژاپنی‌ها در جنگ جهانی دوم.

این‌ کوشش‌ها فقط هم تلاشی نظری نیست که در کتاب‌های کتابخانه‌ها به خواب ابدی برود. تلاشی است اجتماعی برای آن که گروه‌های هر چه بیشتری از مردم کشور و بخش‌های بیشتری از تاریخ آن در برگرفته شوند. تلاشی است از خلال هنر٬ ادبیات٬ رسانه‌ها٬ فعالیت‌‌های مدنی و سیاسی که در نهایت به ایجاد حس تعلق می‌انجامد و سیاست دربرگیری را به جای سیاست طرد و منها کردن می‌نشاند.

به همین دلایل٬ مردم آمریکا با این همه گونه‌گونی طیف اجتماعی خود٬ و به رغم همه‌ی انتقادهایی که به نظام حاکم٬ به گردانندگانش و به بسیاری از وجوهش دارند و بسیاری‌شان از تغییر هم ناامید شده‌اند٬ باز هم به آن دلبسته و وابسته‌اند و در نهایت به آن افتخار می‌کنند٬ افتخاری که نمایشش را در پرچم همه جا حاضر آن در زندگی مردم معمولی می‌توان دید.

حالا این را مقایسه کنید با کشوری که در نزدیک به ۴ دهه٬ یک رئیس جمهورش را تبعید کرده و از تاریخ حذف می‌کند٬ رئیس جمهور دیگرش را به کنج عزلت و نفرت می‌راند و از این که عکس یکی دیگرشان در رسانه‌ها ظاهر شود در هراس است. رئیس جمهور ماقبل آخرش را از ترس آبروریزی قایم می‌کند و نخست وزیر اولش را از صفحه‌ی تاریخ رسمی بیرون گذاشته و نخست وزیر دومش را به زندان اندر انداخته است.

از قلمرو سیاست هم که بیرون بیاییم می‌بنیم سیاست رسمی کشور بسیاری از میراث علم و فرهنگ و هنر را سانسور کرده٬ بخشی از هنر و هنرمندانش٬ از معاصر و کلاسیک را٬ قیچی کرده است و تلاش می‌کند دور بریزد.

یکی از خیلِ آن بسیار قیچی‌شده‌ها٬ حبیب خواننده بود. همین روزها بود که حبیب رفت بی‌آن که مجالی پیدا کند برای خواندن در وطنی که مشتاقانه به آن بازگشته بود تا مرد تنهای شب نباشد. پس از انقلاب٬ او نیز مانند بسیاری از خوانندگان پاپ جایی در این کشور نداشت. باید منها می‌شد٬ چه می‌ماند٬ مانند آنان که ماندند٬ و چه می‌رفت مانند آنان که رفتند و دیگر راه بازگشت به وطن ندارند. ماندگان و رفتگان باید به حاشیه رانده شوند٬ باید پشت پرده‌ی فیلتر و پارازیت و سانسور زندگی کنند حتی اگر در قلوب بسیاری از مردم جا داشته باشند. همین گونه است که ما با منها کردن بخشی از فرهنگ‌مان٬ تاریخ‌مان و مردم‌مان٬ جامعه‌ی خود را قاچ می‌دهیم و آن را چون پیکری چاک - چاک٬ زخمی می کنیم.
این‌‌ها همه نمونه‌ها‌ی تفریق‌ها و از هم گسستن‌های مکرر ماست. اما طرفه آن جا که پیرامون چیزی به نام ایران هم می‌خواهیم به هم بپیوندیم و به جای تفریق جمع بزنیم٬ بخشی از تاریخ‌مان را که مایه‌ی شرمساری است به سکوت برگزار می‌کنیم یا با کمال وقاحت از آن دفاع می‌کنیم. به این ترتیب٬ خود بخشی از آن سیاست طرد و بیرون انداختن می‌شویم. سیاستی که در انتها٬ تنها چیزی که به جا می‌گذارد تاریخی است دست‌چین شده برای تفاخرهای پوشالی دست‌چین کنندگان و به جان همدیگر افتادن‌های امروزی.

یه نفر

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 25 خرداد 1395-05:29 ب.ظ

آدم باید یکی رو تو زندگی داشته باشه که گاهی یه عکس بهش نشون بده و یا براش بفرسته و بگه من ازین خوشم می اد. ببین چه قشنگه.
و بعد از یه مدت ببینه اون یه نفر اون چیز رو بهش هدیه می ده.

اگه یه چنین آدمی رو تو زندگی ندارید می تونید خودتون یه چنین آدمی بشید برای یه نفر دیگه. ( مثلا برای من).

اگه اونم نمی تونید باشید پس شما جزو 99 درصد ملت هستید که نه کسی رو دارند و نه برای کسی ، کسی هستند.
این پست را share کنید شاید کسی برای کسی , کسی شد.

  پی نوشت:

همیشه معتقد بودم که آدمها را می شود در موقع رانندگی شناخت.

امروز یه جمله جالب شنیدم: آدمها را می شود از نحوه برخوردشان با حیوانات هم شناخت.



زبان برنامه نویسی اسکرچ

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 19 خرداد 1395-12:52 ب.ظ

این زبان برای آموزش برنامه نویسی به کودکان طراحی شده است. 
خیلی زبان بامزه و ساده و خوب و گرافیکی است.

یکی از بهترین روشهای آموزش و یادگیری این زبان استفاده از فیلمهای آموزشی سایت سکان آکادمی است که توسط یک پسر 13 سازه به نام نیکان پوره تهیه شده است.

ادرس و لینک مربوطه عبارت است از : https://www.sokanacademy.com/categories/programming/scratch


امیدوارم موفق باشید. من همه فیلمهای فوق را دانلود کردم. مشکلی داشتید بهم بگید


ادمهای خطرناک

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 1 خرداد 1395-05:28 ب.ظ

آدم های خطرناك با خودشان چاقو حمل نمی كنند ، در مكانی خلوت به شما تجاوز نمی كنند ، آدم های خطرناك ریش های بلند ندارند و تروریست نیستند ، شب وقتی به مسافرت رفته اید و خانه یتان خالی است نمی آیند دزدی ، اتفاقا آدم های خطرناك دوست داشتنی هستند ، كنارشان لحظاتتان با آرامش و به سرعت سپری می شود ، بهشان می شود خیلی راحت اعتماد كرد ، می شود وسط زمستان توی سرما بلند بلند با آن ها خندید و سرما را حس نكرد ،می شود با آن ها رستوران رفت غذا خورد و تضمین می كنم نه زخمی می شوید نه از شما دزدی می كنند ، خطرناكی آن ها اتفاقا از همین جا آغاز می شود ، آدم های خطرناك به شما با سرعت و تا ساعات زیاد حتی وقتی در كنارتان نیستند احساس دوست داشته شدن ، احساس با اهمیت بودن می دهند ، آدم های خطرناك خیلی از ارزوهای شما را بر آورده می كنند و بهتان از صمیم قلب قول می دهند تا آخرش كنار شما هستند ، آدم های خطرناك دستتان را می گیرند و در حالی كه از روی صندلی كافی شاپ هیچكدامتان جم نخورده اید شمارا به بهترین جای دنیا می برند به 'رویا' و شما قهوه یتان را سر می كشید و دیگر در كافه نیستید سالها در ذهنتان به سرعت گذشته و شما كنار گاز دارید برای او كه تا یك ساعت دیگر از سركار بر می گردد آشپزی می كنید یك دفعه به خودتان می آید و می بینید ساعت نه شب شده و باید از كافه بیرون بیایید و به خانه بروید ، آدم های خطرناك رویای با شما بودنشان فقط به در كافه بودن محدود نیست ، توی اتوبوس ، توی تاكسی ، سركلاس ، وقت عبور از خیابان ، توی تخت ساعت های سه چهار صبح ، همچنان دارید كنار گاز برای او كه تا یك ساعت دیگر از سركار بر می گردد آشپزی می كنید ، واقعیت این است كه آدم های خطرناك لذت بخش ترین روزهای زندگی شما را برایتان می سازند ، آدم های خطرناك به تناسب شدت قولشان برای تا ابد ماندن در كنار شما زودتر تركتان می كنند ، واقعیت این است كه آدم های خطرناك مثل مواد مخدر توهم زا هستند و تركشان به شدت درد آور و سخت است ، و آخرین ویژگی و خطرناك ترین ویژگیشان این است كه آخر این متن با خودتان می گویید : نه او فرق دارد ، خطرناك نیست.

کارکردهای شبکه اجتماعی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395-01:03 ب.ظ


شبکه ای اجتماعی مفاهعیم جدیدی است که در سالهای اخیر بروز کرده است و در همین سالها هم کلی تغییر کرده است اولین شبکه های اجتماعی بعد از ظهور اینترنت بروز کرد شبکه های اجتماعی مبتنی بر چت بود. البته اون روزها شبکه های اجتماعی دو گونه بود. شبکه های اجتماعی مدیر محتوا محور و شبکه های اجتماعی عمومی.
بگزارید مثال بزنم:
در ابتدای رواج اینترنت در ایران دوگونه شبکه در ایران رواج پیدا کرده بود. اولین شبکه مبتنی بر یاهو مسنجر بود. یه سری گروه بودند که یا همه بصورت تصادفی می رفتند توش و یا اینکه یه گروه های خاصی رو می رفتند و اون تو چت می کردند و دوست پیدا می کردند و ... .این نوع شبکه ها را من شبکه های عمومی می نامم. که البته خیلی زود سایتهای ایرانی هم راه افتاد و گروه های چت گذاشتند و غیره( فکر کنم اسم یکیشون نغمه بود)
شبکه بعدی هم شبکه های مبتنی بر وبلاگ و فیس بوک بود. در این شبکه ها یک نفر یک پست می نوشت .بعد ملت زیر اون مطلب دعوا می کردند و یا نظر می دادند و بقیه هم زیر نظرها نظر می دادند و گاهی می دیدی یک مطلب دویست و یا سیصد تا و گاهی هزار تا و بیشتر نظر داشت.
من این شبکه ها را محتوا مدیر محور می نامم. چون اولا که ابتدا یک محتوایی وجود داشت و پایه اولیه بحث اون مطلب بود. دوما یک مدیری هم بود که بخصوص در مورد وبلاگها می توانست نظرها را تایید نکند ویا اینکه انها را پاک کند.
هر وبلاگ مشهوری هم خواننده ها و پای ثابتهای خودش را داشت.
کارکرد اون روزهای این شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و مسنجر : اولا دوست یابی بود. دوما بحثهایی فکری و عقیدتی و سیاسی بود.
در اواخر کم کم بازاریابی و تبلیغات هم توی وبلاگها و فیس بوک و غیره باب شد.
چون دست رسی به اینترنت محدود بود و همه کامپیوتر نداشتند و همه هم وقتش رو نداشتند بیشتر مشتریان اون روزهای این شبکه ها زنان خانه دار، زنان و مردان کارمند در ادارات و جوانان و نوجوانان بیکار درمنزل بود.
لذا وقتی اداره ها تعطیل می شد یه عده افلاین می شدند. وقتی شبها مردها می امدند خانه. یک عده افلاین می شدند. و وقتی شبها مردها می خوابیدند دوباره یه عده انلاین می شدند. بخصوص اینکه شب تا صبح اینترنت شبانه ارزان تر وجود داشت .
اون روزها عموما اینترنت خانگی  ایران دیال آپ بود.
کم کم با رواج اینترنت از طریق شبکه های تلفن همراه، شبکه های اجتماعی مبتنی بر موبایل فراگیر شد. ابتدا وایبر و لاین و واتس آپ و اینستا گرام و تلگرام و انواع دیگر شبکه ها.
امروزه این شبکه ها به شدت فراگیر شده است. دیگر کمتر خانوده ای هست که توش گوشی اندرویدی نباشد و تلگرام نباشد و ... .
کارکردهای این روزهای شبکه های اجتماعی نیز گسترش یافته است.
1-    همچنان اولین هدف دوست یابی
2-     وقت گذرانی
3-     سرگرمی و دیدن مطالب مورد علاقه
4-    استفاده جنسی و پورن
5-    پخش اخبار و اطلاع رسانی
6-    فروش اجناس و تبلیغات
7-    بحثهای سیاسی و عقیدتی و فرهنگی
8-    تولید محتوا و نشان دادن توانایی های شخصی
9-    انجمنهای علمی
10-    فضولی و کنجکاوی و جمع آوری اخبارآشنایان
11-    یافتن دوستان قدیمی
12-    ارتباطات ارزان تر
کارکردهای این روزهای شبکه های اجتماعی است. البته هر شبکه ای در حوزه ای توانمند تر است و بیشتر فعال است.
که در ادامه به آن بیشتر می پردازم.


ادامه مطلب

بدن عاطفی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 29 فروردین 1395-08:20 ق.ظ

ما غیر از بدن فیزیکی خود یه بدن عاطفی هم داریم. بدن فیزیکی ما متفاوت از بدن عاطفی ما است. یعنی ممکن است ما یک جسم نیرومند داشته باشیم ولی بدن عاطفی ما ضعیف و یا صدمه دیده باشد و یا بلعکس.
در رفتارهای روزمره و برخورد با اطرافیان باید حواسمان به بدن عاطفی آنها باشد. ماهم می توانیم به بدن عاطفی افراد ضربه بزنیم و هم به بدن فیزیکی آنها ..
بدیهی است که ضرباتی که به بدن فیزیکی می زنیم را سریع متوجه می شویم واگر غیر عمد باشد عذرخواهی می کنیم. ولی ضربه هایی که به بدن عاطفی افراد می زنیم نامریی هستند واگر غیر ارادی باشند ما هرگز متوجه انها نخواهیم شد و هرگز در جهت ترمیم آنها کاری نمی کنیم.

فکر می کنم زخمهایی که برجسم عاطفی ما وارد می شود دیرتر ترمیم می یابند.

راستی خود ما هم باید به جسم عاطفی خود برسیم و اورا قوی و نیرومند کنیم. همان‌قدر که ضعف جسم فیزیکی می تواند ما را اذیت کند ضعف جسم عاطفی هم می تواند مارا اذیت کند و عمر ما را کوتاه کند. راستی جسم عاطفی و فیزیکی ما می توانند برهم تاثیر بگذارند.
فکر کنم لازم نباشد بیشتر از این توضیح بدهم



.





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox