تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - پدافند غیر عامل
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

پدافند غیر عامل

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 21 فروردین 1391-03:36 ق.ظ

سرهنگ نگران داشت تو اتاق قدم می زد بنده خدا زیاد سبیلی هم نداشت که از حرص بجود.ناکهان سرباز وارد شد و گفت قربان همه معاونتها و افسران مسئول در اتاق جلسه جمع هستند و منتظر شما.تشریف فرما نمی شوید؟
بقیه ادامه مطلب

سرهنگ وارد اتاق شد.همه به احترامش پاشدند و احترام نظامی گذاشتند.
سرهنگ هم احترام گذاشت و شروع کرد:
خیلی سریع می رم سر اصل مطلب.الان از اطلاعات ستاد زنگ زدند گفتند که لپ تاب یکی از افسران ستاد که به سفر خارجی به کشور دوست رفته بوده است توسط سرویسهای جاسوسی کشورهای دشمن ربوده شده است.طبق بررسی های به عمل امده اطلاعاتی در مورد پایگاه ما در لپ تاب فوق وجود دارد که اگه رمزگشایی بشه و دشمن موفق به رمز گشایی اون بشه که بالاخره خواهد شد امنیت ما صد در صد  در خطر خواهد بود و احتمالا با بمبهای لیزری مورد هدف قرار بگیریم.چون خود شما می دانید که چقدر نقش ما استراتژیک است و بقای ما تابحال وابسته به مخفی بودن ما بوده است.حالا به نظر شما چکار کنیم؟و چه راهکارهایی رو برای کاهش این اسیبها در موقع بمباران اتخاذ کنیم؟
فرمانده حفاظب فیزیکی گفت:به علت شرایط خاص محیطی دشمن نمی تواند با  با بمبهای معمولی دور پرتاب  به ما حمله کند چون دقت کمی دارند و ارزش ریسک کردن ندارد که با چند فروند هواپیما تا اینجا در وسط کشور بیایند بعد چند تا بمب بیندازند و بروند که اونهم معلوم نیست بخوره یا نه.چون تازه ممکنه هواپیماشون در برگشت نیز از دست بروند.پس قطعا با بمبهای لیزری به ما حمله می کنند.در مجموع ما برای افزایش امنیت و نابودی هواپیماهای حمله کننده تعداد ضد هوایی های و تجهیزات حفاظتی رو بیشتر می کنیم و من پیشنهاد م یکنم تعدادی ضدهوایی و سیستمهای موشکهای  ضد هوا  را در فاصله 20 کیومتری و 40 کیومتری اطراف پایگاه قرار بدیم.شاید بتوانیم زودتر با دشمن درگیر بشویم و قبل از اینکه بمباران کنند نابودشان بکنیم.
اگه هم بتوانیم از نیروی هوایی درخواست گشت هوایی مستمر بر فراز پایگاه رو بکنیم و اونا قبول کنندخیلی عالیه.
سرهنگ یه دستی به ریشش کشید گفت خوبه ولی خیلی هزینه اش بالاست.عمرا قبول کنند.
سروان جعفر نظر شما بعنوان مسئول پدافند غیرعامل پایگاه چیه؟
سروان که انگار منتظر فرصت بود شروع کرد :
بنده بارها در جلسات مختلف به نقش موثر پدافند غیر عامل در حفاظت پایگاه اشاره کرده ام.همانطور که می دانید ما در پدافند غیر عامل بدون اینکه از سلاحهای جنگی استفاده کنیم فقط با استفاده از یکسری راهکارهای ساده از همه چی در مقابل حوادث و حملات حفاظت می کنیم و اسیب وارده بر اثر حمله رو به حداقل می رسانیم.مثلا من در موقع احداث این پادگان صدبار داد زدم و گفتم این پایگاه رو 40 کیومتر ببرید اونور تر.در کوهپایه اون کوه.هیشکی قبول نکرد.

سرهنگ گفت:منکه اون موقع نبودم.ولی چه فایده ای داشت؟
سروان ادامه داد:در دامنه اون کوه همیشه مه است و اگر پایگاه مادر کوهپایه بود همیشه یک ابر و مه بالای سر ما بود.در اینصورت دشمن نه می توانست از پایگاه ما درست عکسبردای کند و نه می توانست با بمب لیزری حمله کند.
فرمانده حفاظت گفت چطور؟چه ربطی داره؟
سروان ادامه داد:ببینید.برای اینکه با بمب لیزری بتوانند به ما حمله کنند اول باید با لیزر روی اهداف مورد نظر زوم فوکوس کنند و به اصطلاخ نقطه گذاری کنند و این نور لیزر باید پیوسته بر روی هدف باشه تا بمب اصابت کنه.بهمین خاطر اگر ما بتوانیم جلوی نور لیزر که بالاخره یک نور است و به یک محیط شفاف نیاز دارد را بگیریم.هرگز لیزر رو ی هدف قفل نمی شود و بمب به هدف نمی خورد.
مثلا وجود ابر یا مه هم از عکسبرداری جلوگیری می کنه هم از قفل شدن لیزر.
سکوت سنگینی بر محیط حکم فردا شد.
سرهنگ گفت:خوب نمیشه خودمون دود درست کنیم؟اون دستگاه دود ساز رو شما برای چی خریدید؟
خودم تو فاکتورها  دیدم که یه چنین دستگاهی برای اینجا خریداری شده.خوب اونو روشن کنید و کل پایگاه رو با دود پرکنید.
سروان یه اب دهانی قورت داد و گفت :راستش  ما دستگاه  رو نصب کردیم و شروع به کار کرد.دود خوبی هم تولید کرد ولی باد اینجا هم خیلی زود تغییر جهت می ده و هم اینکه اصلا خیلی کم می ورزه.دستگاه رو چند بار جابجا کردیم.ولی معمولا یا باد خوب نمی اد ویا باد سریع جهت عوض می کنه و اصلا معلوم نیست به کدوم طرف میورزه.بهمین خاطر خوب روی پایگاه رو نمی پوشند و به درد نخورد.
اون پروژه شکست خورد.
باید یه راه جدید پیدا کنیم.همه به فکر فرورفتند.یکی گفت خوب الان پایگاه رو منتقل کنیم.یکی یه چیز دیگه گفت
مدتی گذشت.یهو سرهنگ گفت.خوب من یه راهی به ذهنم رسید.اگه با اوردن ابر به بالای پایگاه مشکل حل میشه من می تونم ابر بیارم به بالای پایگاه.

سروان پرسید: چطوری قربان؟
سرهنگ گفت:یه زمانی یه سرباز داشتم به نام سعید زنده.اون موقع من تو پادگان یزد فرمانده بودم.این سرباز عاشق یه دختریزدی شده بود.خیلی عاشق شده بود.یه چیز می گم یه چیز می شنوید.بعد بخاطر ریاضتهایی که قبلا تو زندگی کشیده بود قدرتهای و تواناییهای عجیبی داشت.این سرباز یه روز که رفته شمال یه دونه ابر رو اهلی کرده بود.و رام کرده بود و ورداشته بود اورده بود یزد.به ابر دستور داده بود که همیشه بالای سر معشوقش باشه.و هرجا اون میره ابر هم بره و همیشه طوری بالای سر عشقش باشه که افتاب صورت عشقشو نسوزونه و یا اینکه عشقش به خاطر شدت نور خورشید اخم نکنه و چشماشو ریز نکنه.کسی راز این ابر و این عشق رو نمی دونست.فقط من می دونستم و سرباز زنده.اونم چون من هواش رو داشتم و هروقت که میخواست بره پیش عشقش بهش مرخصی می دادم با من خیلی عیاق بود.بهمین خاطر من از همه جیک و پوکش خبر داشتم.

حالا اگه بتونیم سعید زنده رو پیدا کنیم بفرستیمش بره شمال و یه ابر برای ما اهلی کنه و ورداره بیاره همه مشگل ما حله.قبول دارید؟
پی نوشت: شاید دیگه چیزی بعنوان ادامه برای این ننویسم.و بقیه اش بعهده تخیل خودتون





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox