تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - مچ گیری
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

مچ گیری

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 24 فروردین 1391-03:28 ق.ظ

کل ماجراهای این اتفاق در کشوری بجز ایران رخ داده است.
روزی در یک مهمانی خانوادگی رئیس راهنمایی و رانندگی شهر از وضع نابسامان درامد راهنمایی و رانندگی گفت.می گفت مردم خیلی رعابت می کنند و هچقدر هم جریمه ها گران می کنیم فایده ای ندارد و دیگر اصلا کسی خلافی نمی کند تا ما جریمه اش کنیم و درامدی کسب کنیم.یکی از حاضرین گفت خوب جریمه ها رو کم کنید تا مردم خلاف کنند  و برای ما درامد ایجاد شه.برای فروش کم و سود بالا به فروش زیاد و سود کم فکر کنید


مهندس سعید که یکی از حاضرین جمع بود گفت من یه طرح خوب دارم ولی یک هزارم درامدش را باید به من بدهید تازه اونم ماهانه.یعنی درامدتان هرچقدر که شد یک هزارمش مال من.
رئیس پلیس هم قبول کرد و فردا مهندس سعید را در دفتر کارش دید.
مهندس سعید گفت بگذار اول یه خاطره براتون تعریف کنم:

چند وقت پیش رفته بودم خواستگاری یه دختر خیلی خوب و با خانواده.جلسه اول که گذشت گفتند باید تحقیق کنیم.کمی از ما اطلاعات گرفتند و گذشت.در جلسه دوم پدر دختر بمن گفت بیا بریم تو اتاق می خوام باهات صحبت کنم.
همه تعجب کردیم که چرا به جای خود دختر باید برم با باباش صحبت کنم.ولی خوب گفتم عیبی نداره.رفتم تو اتاق.یه میز چهارنفره بود.خودش نشست یه طرف منم روبروش.
یه پاکت از تو کیفش که گذاشته بود گوشه اتاق در اورد و انداخت رو میز.گفت می دونی این چیه؟
حجالت نمی کشی؟
کمی به پاکت نگاه کنم؟می خورد توش چنتا عکس باشه.شاید ده تا.
پیش خودم حساب کردم که فرضا تو این هفته این یه نفر رو گذاشته باشه با دوربین منو بپاد چی می تونه دیده باشه و ازم عکس گرفته باشم؟سریع در عرض چند میلی ثانیه تمام رفتار یه هفته ام رو محاسبه کردم.
اوخ یاد ساناز دوست دخترم افتادم که باهاش رفته بودم رستوران تا با هم شام خداحافظی رو بخوریم.بعد هم ازش خداحافظی کردم و گفتم که من دیگه میخوام زن بگیرم.اونم گفت خوب بگیر.با منم باش.گفتم بهش نه نمیشه .
یعنی عکسهای اون مراسم بود؟
شایدم عکسهام تو کافی شاپ با اون شاگرد جدیده بعد کلاس رو دیده بود؟دختر خوشگلی بود و خیلی عشوه امد رفتیم کافی شاپ باهم .جالب بود.تو اتاق داشتم بهش درس می دادم.مامانشم اون ته نشسته بود و حواسش بود من دخترش رو نفریبم.بعد دخرته رو چرک نویس نوشت یا شماره ات رو بده و بنویس اینجا .یا دیگه نمیخوام معلمم باشی.ازت خوشم امده.بعد کلاس می خوام تو کافی شاپ خ کشاورز ببینمت.
البته به اون هم قضیه ازدواج رو گفتم.لخظات داشت به کندی می گذشت.تو دلم سریع گفتم فوقش به باباش همه چی رو م یگم و می گم که هیچ رابهط ای نبوده و هرچی بوده تموم شده.فکر کنم قبول می کنه .ولی نباید خودم رو لو بدم.صبر می کنم تا ببینم کدومشون لو رفته.همون رو اعتراف و عذرخواهی می کنم.اگه می خواست منو با لگد بیرون کنه جلو همه اینکار رو می کرد حتما اورده تو اتاق تا اعتراف کنم و گریه و عذرخواهی و بعدشم ببخشه و یه راز مردونه بینمون بمونه.بشدت عرق کرده بودم.اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :نمی دونم.شما بفرمایید؟

تو چشمام نگاه کرد و گفت:من یه رفیق دارم تو اطلاعات.
اره شنیده بودم که ادم گردن کلفتی است.ولی چقدرشو نمی دونستم.خوب؟اینو من گفتم.ادامه داد: دوسه روز پیش بخاطرت بهش زنگ زدم .گفتم یه چنین اقای امده خواستگاری دخترم.می خواستم ببینم چطور پسری است سابقه سیاسی نداشته باشه فردا واسه دخترم شر بشه.بهم گفت حاجی جان.من از اون بحش امدم بیرون و جایی دیگه هستم.الان تو حفاظت فیزیکی ساختمونهای مهم هستم.با بچه های بخش سیاسی هم ارتباطی ندارم.
گفتم هیچ کاری نمی تونی بکنی برام.گفت چرا.ما یه اطراف این ساختمونهای مهم و وزارتخونه ها و خیلی ساختمونها که ملت نمی دونند و ما می دونیم دوربین داریم.دوربینهایی که شماره ماشینهایی که دارند رد می شند از اطراف ساختمون رو بعلاوه عکس راننده و کناریش می اندازه.
گفتم به چه درد میخوره؟
گفت واسه اینه که هی چک می کننداگه ماشینی زیاد از اطراف این ساختمونها رد بشه بهش مشکوک شند و بررسی کنند بببند قضیه چیه.هی چک می کنند ببیند در یک ماه اخیر چه ماشینهایی رد شده و از این جور کارها.
می تونم شماره ماشین دامادت رو بدم ببینم رد شده یا نه.
زیاد نشون نمی ده ولی از هیچی بهتره.
منم شماره ماشینت رودادم.فکر می کنی چی شد؟
یه نفس راحت کشیدم و خندیدم و گفتم خوب اهان.اره من زیاد رد شدم.اخه خونه ما نزدیک چنتا سفارت خونه است.یکیش سفارت عربستان.اونور هم سفارت قبرس.اینکه مشکلی نیست.من اصلا ادم سیاسی نیستم.نمی دوند سیاست با کدوم ز است.من کلی ترسیدم.بابا این که مشکلی نیست.
گفت اره.راست می گی تو سیاسی نیستی.ولی تو عکسهای مختلف دخترهای مختلفی کنارت تو ماشین هستند که معلومه مسافر نیستند.و بااکثرا هم رابطه ات خیلی شاد است و ... .چی بگم؟
من می خواستم اینها رو به مادرت نشون بدم و بگم که ایا اینها محارمت هستند ؟مثلا خواهر زاده ای چیزی یا نه .ولی ترسیدم که موجب ریختن ابروی مومن بشه.من با بهشت و جهنمت کاری ندارم ولی من دختر به کسی که قبلا دوست دختر داشته نمی دم.اوردم تو اتاق خودت بگی.اگه یکیشون هم باهات دوست هستند خودت بگو و پاشو از خونه من بی سر و صدا برو.والا بریم تو جمع و این عکسا رو رو کنم.
منو می گی؟یهو قرمز شدم گفتم نه حاجی به مامانم نگو.غلط کردم.همشون که نه ولی یه چتائیشون دوستام هستند.همش مال دوران جاهلی است.به خدا باهمشون خداحافظی کردم.به همشون گفتم دارم زن می گیرم.منو ببخشید غلط کردم.قول می دم دیگه بعدا تکرار نکنم و سراغ هیچکدومشون نرم.اگه نمیشه باشه.ما می ریم و هرچی شما بگی من همون رو می گم.فقط ابروی منو نبر.مامان و بابام رو سر من قسم می خورند عمرا فکر کنند من با کسی بوده ام.تازه الان که زن عموم هم امده( جاری مامانم و اگه لو بره که من بدبختم) حاجی گفت:خیلی هم خوش اشتهایی؟تو شش ماه و اینهمه؟خودت بشمار.سریع شمردم و گفتم حاجی بجون خودم اکثرا الکی بودند.همین طوری سوار کرده بودم یه دور زدیم و حالا یه بستنی هم گرفتم تو ماشین بخوریم.کلا سه چهارتا رفیق فاو دارم که فکر کنم تو عکسها هم تکرار شده باشه و معلومه.
وای خدای من فکر می کردم یه روز لو برم ولی اینطوری دیگه اخرش بود.
بالاخره پاشدیم و به بهانه اینکه وقتی با حاجی صحبت کردم فهمیدیم که من و دخترش بهم نمی خوریم مجلس رو ترک کردیم.مامان اینا خیلی شک کرده بودند و می گفتند تو چقدر با عجله داری مجلس رو ترک می کنی.ولی من راستش یه لحظه هم دیگه نمی خواستم اونجا باشم.فرداش رفتم دهتر حاجی .هرچی از و التماس کردم که عکسها رو بهم بده .نداد.گفت ریخته تو کاغذ خورد کن.
    
البته بعدهاش فهمیدم که کل ماجرا خالی بندی بوده و حاجی بهم رودست زده اونم اساسی.واصلا یه چنین طرحی تو وزارت اطلاعات وجود نداره.و این ابتکار حاجی برای تست من بوده.ظاهرا از همه ازمونها موفق بیرون امده بودم.فقط مونده بود این تست.حاجی هم چون مطمئن نبوده که من اعتراف کنم منو برده تو اتاق.
رئیس راهنمایی و رانندگی پرسید شما از کجا فهمیدی؟
مهندس سعید گفت:راستش برای چنتا از رفیقاش تعریف کرده بود و گفته بود یه پسره امده بود خواستگاری دخترم که خیلی ظاهرا پسر خوبی بود ولی تابلو بود که از اون دختر باز هاست.خیلی خوشگل صحبت میکرد.منم که اینکاره.بهمین خاطر یه رودستی بهش زدم که بیاییدو ببینید.بیچاره مرد.زود پاشد و در رفت.بعد براشون تعریف کرده بود.تو جمع کلی بهم خندیده بود و از شانس من یکیشون امد برام م تعریف کرد که حاجی فلانی رو می شناسی؟یه چنین بلایی سر خواستگار دخترش اورده .و من همون موقع فهمیدم که اون خواستگار نگون بخت من بودم.

و حالا طرح:
طرح مهندس سعید خیلی ساده بود .دوربینهای داخل شهر از تمام ماشینهایی که از جلو دوربینها رد می شدند عکس می انداختند.اینبار به جای اینکه از عقب بیندازند از جلو می انداختند.یعنی از راننده و بقل دستیش.
بعد اینها توسط برنامه ای که خود مهندس سعید نوشته بود برحسب شماره ماشین مرتب می شدند و در یک سری دستگاه های عظیم ذخیره سازی که این روزها ارزان هم شده بود ذخیره می شدند.بعد صاحب ماشین و یا همسرش می توانست بیاید و با ارائه مدارک یک کپی از عکسها را روی سی دی بگیرد.یعنی برای هر سی دی عکس مبلغ 20 هزار تومان دریافت می شد.
همچنین این امکان بود که با  دریافت 100 هزار تومان کلیه سابقه عکسی فرد پاک شود.
لازم به توضیح نیست که از فردا جلوی این مرکز مردان و زنان شیطون صف کشیدند تا زودتر عکساشون رو پاک کنند.و همچینین کسانیکه  با همسرانشون تو صف بودند یواشکی دوبرابر به سربازان پول می دادند تا قبل از اینکه نوبتشون بشه و عکسها رو بگیرند ،همه پاک شوند.
به سرعت راهنمایی و رانندگی وضع مالیش خوب شد. و البته زدند زیر قولشون و بجای یک هزارم یک صدهزارم رو هم ندادند ولی مهندس سعید با بستن قرارداد پشتیبانی و حق انحصاری اپدیت و اصلاح برنامه به یکی از مهندیسن پولدار شهر تبدیل شد.البته سیاسیون و نماینده های مجلس که از اینکه هی هر ماه بیایند برای پاک شدن عکسها پول بدهند خسته شدند و داشتند قانونی رو به مجلس می بردند که این کار رو ممنوع کنند که با جلسه ای بین اونهاو راهنمایی رانندگی برگزار شد و بهشون اطمینان داده شد که هواشون رو از این به یعد خواهند داشت مشکل حل شد.البته مردم هم بیکار ننشند و یه روشهایی برای دور زدن پیدا کردند که اون روشها رو می زارم به عهده تخیل خودتون
 



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox