تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - قصه بازرس
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

قصه بازرس

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 15 فروردین 1391-02:20 ق.ظ

این قصه هم مال دوسه ماه پیش است.تقدیم به شما
برید ادامه مطلب
سال نو است هرچی از قبل داریم داریم می ریزیم رو داریه.تا چه خوش اید و که بپسندد
--سلام الهام جان.چطوری بابا؟
-سلام بابا.خوبم.شما خوبی؟
--خوبم.بابا کجایی؟چه کاره ای؟
-هیچی بابا دارم می رم خونه.کتابخونه بودم.کاری داری بابا؟
--اره.یه سر بیا اداره ما.کارت دارم.
خداروشکر لازم نبود دور بزنم.فقط سرچهارراه پیچیدم راست بجای چپ.دم در حاج عباس جلو پام بلند شد وسلام کرد.نگهبانها هم همینطور.بابام مدیر کل استان بود.ومن زیاد مر فتم اداره شون.اخه رشته ام مدیریت دولتی بود و خوب به درد اداره بابا می خورد.بهمین خاطر بابا از راهنمایی ها و مشاوره های من استفاده میکرد.بعنوان حق مشاوره یه چیزی هم بهم می داد.کم می داد که مدیون اداره نشه.ولی می گفت از اکثر مشاورها بدرد بخور تر هستم.شایدم چون دخترش بودم اینو می گفت.
منشی بابا اقای تهرانی از جاش پا شد تا منو دید.گفتم بابا هست.گفت بله.گفتم :وقت داره؟گفت برای شما حتما.دو سه تا تقه به در زدم و رفتم تو.
بابا منو دید تمام قد پاشد.باهام دست داد.و بهم تعارف کرد که بشینم.گفت:خوش امدی  دخترم.
همیشه از این اخلاق بابا خوشم می امد.خیلی بهم احترام می گذاشت.بخصوص تو محل کار.بهم شخصیت می داد.تمام قد پا میشد .و صندلی تعارف می کرد.یه حس خوب بهم دست می داد.حس می کردم ادم متشخصی هستم.البته بابا کلا ادم متواضعی بود وجلوی پای همه می ایستاد.چه ابدارچی اداره.چه مدیر خودش.
فرق زیادی بین زیر دست و بالادست و پولدار وبی پول نمی گذاشت.
-چطوری دخترم؟برای فوق درس می خوندی؟کتابخونه خوب بود؟
--ممنون بابا.اره.چیزی شده بابا؟
-اره.تو اداره کل تهران یه تعاونی مسکن زده شده بود که یه مجتمع 150 واحدی داره می سازه.تو فاز اول 50 واحد اماده شده و می خوان تحویل بدن.بالای 200. نفر هم متقاضی هستند برای این مجتمع .قراره قرعه کشی کنیم و 50 واحد دیگه هم بعد از تحویل تمام این 150 واحد بسازیم.شاید 100 واحد ساختند.
--خوب؟(داشتم فکر می کردم اینا چه ربطی بمن داره؟ولی می دونستم که دیر یا زود می فهمم.)
-خوب راستش ازم خواستند برای اینکه اجحاف نشه یه نفر رو بعنوان ناظر یا بازرس بفرستم اونجا تا به کار این قرعه کشی نظارت کنه و یه طوری نشه که این 50 تا واحد بین رئیس های اونجا پخش بشه و کارمندا سرشون بی کلاه بمونه.باید هیچ اولیوتی نباشه.همه اونهاییکه پولهاشون رو درست و به موقع ریختند با شانس وساوی تو قرعه کشی شرکت کنند و واحدها بینشون تقسیم شه.
--و اون ناظر منم؟اینهمه ادم خبره چرا من؟
--و اون ناظر منم؟اینهمه ادم خبره چرا من؟
- راستش ادم مطمئن تر از تو ندارم.می ترسم هرکی رو بفرستم یه واحد بهش بدند و بقیه رو هاپول کنند بین خودشون.مدیر کل تهران شهاب حسینی ،رفیقم است.خیلی قالتاقه.فقط خودت از پسش بر می ایی.هرکی رو بفرستم یا الوده اش می کنه یا یه طوری می زاره تو رودروایسی یا می پیچوندش..کار خودته.
--نمی دونم تجربه ندارم.ولی بدم هم نمی اد.پول هم می دن؟
-اره.یه پاداش خوب بعنوان ماموریت ساعتی یا پروژه نظارت بهت می دیم.
--مطمئنی از پسش بر می ام؟
-اره.دخترم.بزنم حکمتو؟
--بزن بابا.
- باشه.پس شب بهت می گم از فردا صبح بری کجا.خیالم راحت شد بابا.خوب تعریف کن.چه خبر؟
********************************************
حدود یه هفته ای هست که هرروز صبح می رم اداره کل استان تهران.و غروب بر می گردم خونه.اداره خوبی است.یه ساختمون 6 طبقه و با حدود 350 نفر پرسنل. اقای حسینی رو می شناختم.رفتم خودم رو بهش معرفی کردم.کلی تحویل گرفت و منو بهمدیران معرفی کرد.اکثر پرسنل ادمها خوب هستند و باهاشون مشکل نداشتم.یه مهندس کامپیوتر داره بهش می گن مهندس سعید.می گن خیلی زرنگه و حواسش به همه چی هست.حدودا همه فعالیتهای مرتبط با ای تی سازمان از زیر دست اون رد میشه.فکر کنم کمی هیزه.چون حس می کنم محبتهایی که بهم می کنه معنی داره و احتمالا چشمش دنبالمه. سریع یه کامپیوتر با اکانت اینترنت و شبکه داخلی بهم داد بعد چون مسئول آی تی تعاونی هم هست کل اسناد تعاونی مسکن رو بهم داد.از مجتمع ها هم بازدید کردم.بقول بابا این حسینی واقعا مدیر خوبی است.کارها داره خوب پیش می ره.از واحدهای ساخته شده هم بازدید کردم.اکثرا عین هم بودند.البته چند تا واحد انگار سفارشی ساز تر بود و بهتر ساخته شده بود.شماره هاشون رو برداشته بودم.ا جزئیات و کلیات و اکثر چیزها اشنا شده بودم.پرونده متقاضیانی که قرار بود تو قرعه کشی شرکت کنند رو بررسی کردم.همشون پولهاشون رو داده بودند.یه تعدادی هم بودند که دوست داشتند شرکت کنند ولی چون پولهاشون رو به موقع نریخته بودند و گذاشته بودند الان ریخته بودند رو حذف کردم.قوانین رو هم مطالعه کردم.الانم رئیس اداره یا همون اقای حسینی خودمون منو برای یه جلسه خواسته.کارهام رو جمع کردم و دارم می رم پیشش.دوسه تا پوشه شده.خیلی برای اینکار هیجان دارم.بهمین خاطر کلی رو این پروژه کار کردم.احتمالا حسنی ببینه ذوق می کنه.البته اگه قصدی هم داشته باشه می فهمه که من ادم زرنگ و تیزی هستم و عمرا بتونه کاری کنه.
******************************************
رفتم تو جلسه.کسی نبود.فقط من بودم و اقای حسینی.اول گفت چه خبر؟
منم که انگار منتظر بودم یکی اینو بپرسه  نشستم و یه ربعی براش صحبت کردم از کارهایی که کردم که حس کردم خسته شد و حرفام رو جمع کردم.لبخند زد و گفت به به.عالی بود.واقعا که دختر بحق بابات هستی.
بعد کمی تعریف کرد و شروع کرد از سازمان ومدیران و غیره گفت و اینکه باید به روشهای مختلف مدیران رو تشویق کرد و ادم گاهی وقتها مجبور می شه بر خلاف میلش کار کنه و هی مقدمه چید.
می دونستم داره مقدمه می چینه ولی چی می خواد بگه رو نمی دونستم.
بعد کمی تعریف کرد و شروع کرد از سازمان ومدیران و غیره گفت و اینکه باید به روشهای مختلف مدیران رو تشویق کرد و ادم گاهی وقتها مجبور می شه بر خلاف میلش کار کنه و هی مقدمه چید.
می دونستم داره مقدمه می چینه ولی چی می خواد بگه رو نمی دونستم.
بعد برگشت و گفت:بله.این مدیران توقع دارند.البته توقعشون بجا نیست ولی خوب اگه براورده نشدن از کار زده می شند.نظرتون چیه که بهشون یه اولویتی تو انتخاب واحدهای تعاونی بدهیم و یا اصلا حدقال یه تضمینی بدیم که اینها حتما یه واحدی بهشون برسه.
من اول کمی چشمان گرد شد.بعد اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:یعنی می گید تقلب کنیم؟
حسینی لبخندی زد و گفت :نه.می گم یه طوری قرعه رو برنامه ریزی کنیم که حق این چنتا مدیر زحمت کش ضایع نشه.البته.اینها جبران می کنند و شرایط رو طوری برنامه ریزی می کنند که یه واحد هم بصورت رایگان به شما به خاطر زحماتتون تقدیم بشه.البته اگه معادل ریالی اش رو هم بخواهید بهتون می دن.
یه دوتا دوتا چهار تا سریع کردم .دیدیم دارند چیزی حدود صد میلیون رو بمن پیشنهاد می دهند.شیطان سریع شروع کرد به گول زدن من.ولی سریع خودم رو جمع کردم و گفتم نه.اقای رئیس.من اصلا اینجا هستم برای اینکه تقلبی نشه و حقی ضایع نشه.بعد من خودم بیام رشوه بگیرم حق رو ضایع کنم.جواب بابام رو چی بدم؟جواب خدارو چی بدم؟نه اصلا بهش فکر نکنید.هر مدیری که داره کار می کنه حقوقشو می گیرند.تازه شما به روشهای دیگه می تونی تشویقشون کنی.
حسینی خندید و گفت:می دونستم.من به اونها هم گفتم که هرکسی رو بابات فرستاده بود من می اوردمش تو خط.ولی شماشیر پاک خورده ای و باباتون همیشه نون حلالا اروده.چشم و دلتون سیره.عمرا بشه به شما نفوذ کرد.ولی باور نکردند.
خوب منهم خیالم راحت تر شد.شما برو و اماده باش برای جلسه شنبه که در مورد نحوه قرعه کشی صحبت می کنیم،اماده شو.یادت باشه من همیشه حامی شما هستم.حتی اگه در ظاهر طرف پرسنلم را بگیرم.چون این قرعه کشی تموم میشه و بعدش شما می ری و من مونم و همین مدیران.
تشکر کردم و وسایلم رو جمع کردم و پاشدم امدم بیرون.حس غرور داشتم که رشوه گنده ای رو رد کرده بودم و جمله اش در مورد اینکه مطمئن بود منو نمی تونه بفریبه خیلی حس خوبی بهم داده بود.
***************************************
تو جلسه اکثر مدیران تعاونی بودند.مهندس سعید هم بود.آقای حسینی هم بود.در مورد روش کاغذی و معایب ان کمی صحبت شد.اقای حسینی گفت که مهندس سعید ایا شما می توانید یه برنامه به ما بدهید که هرکسی پنجاه تا اولویت خود را بدهد و بعد برنامه قرعه کشی کند و بصورت صد در صد تصادفی و بدون اینکه کسی بتونه دخالتی بکنه انجام بده.
مهندس سعید یه بادی به غبغب انداخت و گفت:بله.اقای مهندس.همه چی ممکنه.فقط هزینه داره.
--نمی خواهیم هزینه کنیم.یه چیز ساده و جمع و جور که فقط کار ما رو راه بندازه.نمیشه خودت بشینی یه چیزی بنویسی مهندس؟
-باشه .چشم.فقط من اگه بنویسم یه چیز می نویسم که برای این دفعه به درد بخوره ها.نمی دم برای همیشه استفاده کنید.من کار مفتی انجام نمی دم.
--بله مهندس.شما رو که می شناسیم.
بعد مهندس حسینی رو کرد به همه افرادیکه نشسته بودیم و گفت خوب پس برنامه قرعه کشی رو مهندس سعید می نویسه.بریم سر بقیه مسائل و شروع کردند در مورد بقیه مسائل صحبت کردن.
بعد مهندس حسینی رو کرد به همه افرادیکه نشسته بودیم و گفت خوب پس برنامه قرعه کشی رو مهندس سعید می نویسه.بریم سر بقیه مسائل و شروع کردند در مورد بقیه مسائل صحبت کردن.
حس خوبی از این کارش نداشتم.چون به ایم مهندس سعید هیچ اعتمادی نبود.البته خیلی بمن نگاه می کنه و فکر میکنم از خود متشکر است و فکر می کنه من باید ازش خوشم بیاد.و یا الان باید بمیرم براش.مرده شور.ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش.
**************************************************
میزهای رستوران رو جمع کرده بودند و همش رو صندلی گذاشته بودند.یه میز هم جلوی سن بود که روش یه کامپیوتر بود.صفحه مانیتور کامپیوتر با یه ویدئو پروژکتور می افتاد رو دیوار جلو و همه بزرگ می دیدند.یه 10 تا کامپیوتر هم گذاشته بودند گوشه دیوار تا افراد تعاونی بتونند موقع مشخص کردن اولویت هاشون از اون ها استفاده کنند.یه پرینتر هم بود که قرار بود نتایج رو چاپ رو کنه.
نگذاشته بودند من قبلا برنامه رو تست کنم.یعنی چند بار به این مهندس سعید گفتم هی گفت اماده نیست.و با نت برای امروز اماده اش کرد.و قرار شد همین جا اموزش بده و اگه من سوالی داشتم بپرسم.
مدتی طول کشید تا همه امدند و ابتدا کمی مهندس حسینی صحبت کرد و بعدش هم از مهندس سعید تشکر کرد که زحمت کشیده والبته از من هم بعنوان ناظر و بازرس استانداری نامبرد و تشکر کرد و همچنین از مهمانهای عزیز.
بعد مهندس سعید امد پشت میکروفن و برنامه رو اینطوری شرح داد که همه پرسنل می روند پای کامپیوترها و با شناسه کاربری و رمزی همیشگیشون که وارد کامپیوتر در اداره می شوند لاگین می کنند و سپس به ادرس سایت تعاونی می روند و روی گزینه تعیین اولویتها کلیک می کنند و بعد فرمی باز می شود که شخص اسم 50تا واحد را به ترتیب اعلام می نماید.البته این فرم فقط برای افراد مجاز باز میشه و برای بقیه پیغام دسترسی غیرمجاز می دهد.بعد از اینکه همه اولویتهاشون رو اعلام کردند برنامه بصورت اتوماتیک اولویتها را مشخص می کند و بعدبا توجه به اولویتها مشخص می کند که کدام واحد به کی می رسه و همش تصادفی است .فرم را باز کرد و نحوه ورود اولویتها را نشان داد.
من برگشتم و گفتم خوب این برنامه شما باید تست شود.
مهندس سعید رنگ از رخش پرید.گفت یعنی چی؟
گفتم :ممکنه این برنامه برای بعضی یوزرها اولویت قائل باشه .مثلا برای یوزر شما و مدیر مالی و آقای مهندس حسینی .البته من قصد جسارت ندارم ولی وظیفه من ایجاب می کند که همه چیز را در نظر بگیرم.
کارمندان زدند زیر خنده و هرسه این ادمها قرمز شدند.مهندس سعید همین طور که اب دهنش رو قورت می داد رو کرد به مهندس حسینی و گفت به نظر شما لازم است  ؟مهندس حسینی گفت بله.باید نظر خانم بازرس جلب شود والا این کارها هیچ ارزش ندارد.هرچه ایشون دستور بدهد.مهندس سعید درحالیکه معلوم بود عصبانی است ولی مجبور شده و راه فراری ندارد گفت باشه.تست کنید.چطوری می خواهید تست کنید؟
گفتم شما و آقایان مدیر و چهار تا از مدیران را نشان دادم و همچنین به پنج نفر از پرسنل معمولی و دون پایه گفتم بروند پشت سیستم ها و اولویتها را وارد کنید تا من نتایج را ببینم.
مهندس سعید گفت باشه.
گفتم شما و آقایان مدیر و چهار تا از مدیران را نشان دادم و همچنین به پنج نفر از پرسنل معمولی و دون پایه بروید پشت سیستم ها و اولویتها را وارد کنید تا من نتایج را ببینم.
مهندس سعید گفت باشه.
هر ده نفر اولویتها را وارد کردند.بعد من قرعه کشی کردم.و پنج بار تکرار کردم و ونتیجه هردفعه را پرینت کردم.البته برنامه خود بخود پرینت می کرد نتایج را.جالب بود که در بعد از  چاپ واحدهای تخصیصی اولویتهایی که هرکسی مشخص کرده بود نیز چاپ می کرد .بعد نتایح و اولویتها را بررسی کردم.هیچ نظم خاصی نبود ولی اولویتها یکسان بود و  نمی شد حس کرد که برای سیستم فرقی بین اشخاص بوده است.پنج بار دیگه هم تست کردم و به نظرم همه چی عادی امد.
پس اجازه دادم که کارمندان بیایند و اولویتها را وارد کنند خود مهندس و بقیه مدیران نیز دوباره شروع به وارد کردن اولویتها شون شدند.به مهندس گفتم به نظرم موقع قرعه کشی اصلی این سرور را از شبکه خارج کنیم تا هیچ احتمال نفوذ و دست کاری از راه دوری وجود نداشته باشد.مهندس سعید ناراحت شد و گفت نه.حس کردم به نقطه ضعفش دست پیدا کردم.معلوم بود که یک کاسه ای زیر نیم کاسه است.از من اصرار و از اون انکار .دوباره مهندس حسینی امد جلو و طرف من رو گرفت.و مهندس سعید تسلیم شد.تا بحال دو هیچ به نفع من بود.احساس غرور می کردم.بعضی از کارمندان رفتند تو اتاق خودشون و از اونجا ثبت نام کردند.منهم نشسته بودم و داشتم فکر می کردم این مهندس چطوری می تونه تقلب کنه و من چطوری می تونم مچش رو بگیرم؟
**************************************************
حدود یک ساعت گذشت.مهندس منو برد جلوی سیستم و نشونم داد که حدود 160 نفر ثبت نام کامل کردند و 40 نفر دیگه ثبت نامشون ناقص بود و 50 تا اولویتشون رو وارد نکرده بودند.مهندس نیم ساعت دیگه هم بهشون مهلت داد و گفت ببینید اگه یک نفر 40 تا اولویت وارد کرده باشه و اولویت خودش 41 شده باشه و 40 تا واحد درخواستیش توسط 40 نفر قبلی انتخاب شده باشد موقع تخصیص واحد چون انتخابی وجود ندارد هیچ واحدی بهش اختصاص داده نمیشود و می رود سراغ نفر بعدی.البته تو پرینت اسمش می اید و اعلام می شود که واحدی برایش نبوده است.
*************************************************
نیم ساعت هم گذشت و موقع قرعه کشی اصلی بود.نفسها در سینه حبس شده بود.برنامه اماده کار بود.همه اولویتها را مشخص کرده بودند.180 نفر 50 تا اولویت انتخاب کرده بودند و بقیه کمی ناقص تر بود.از حاج اقا کاظم ،روحانی اداره دعوت شد که بیایند و قرعه کشی را متبرک کنند.باید با موس روی دکمه قرعه کشی کلیک می کرد تا نتایج روی مانیتور و بوسیله ویدئو پروژکتور رو دیوار می افتاد.و همزمان پرینت می شد و توسط هیئت مدیره تعاونی امضا می شد تا دیگر جای تقلب و دست کاری و تعویض نباشد.همه چی حساب شده بود.کام÷یوتر رو هم از شبکه قطع کردیم.راستی مهندس سعید هم گفته بود که برنامه دمو ورژن است و نهایتا 20 تا قرعه کشی می تواند انجام دهد.بعد دیگه از کار می افتد.حاج اقا امد جلو .یه دعایی خوند.بعد با ذکر یه صلوات دکمه را زد.در کسری از ثانیه نتایج معلوم شد و پرینت گرفته شد و متعاقب اون لیست انتخابها و اولویتهای افراد پرینت شد.مردم صلوات فرستادند و هرکسی داشت دنبال اسم خودش می گشت.یه عده خیلی خوشحال بودند.ویه عده هم غمگین.حاج اقا برگه نتایج را امضا کرد و داد به آقای حسینی .بعد حسینی امضا کرد و داد به مهندس سعید.و همینطور دست به دست چرخید تا رسید به من.منهم گرفتم.هیچ ایرادی نمی تونستم بهش وارد کنم.یه نگاه به اسامی کردم.اسم مهندس سعید بود.اسم آقای حسینی بود.اسم مدیر مالی بود.اسم مدیر نیرو انسانی هم بود.لیست وضعیت واحدها رو در اوردم از کیفم.واحدهای هر چهارتاشون  جزو واحدهای شیک و خوش نقشه و به قول من سفارشی بود.یه جای کار می لنگید ولی نمی دونستم کجاش.می دونستم که یه جا رو حتما تقلب کردند.ولی نمی دونستم کجا.یه نگا  به قیافه هاشون کردم.سعی می کردند خیلی عادی نشون بدند.ولی یکی دوتا قطره عرق رو پیشونیشون بود.
سعی می کردند خیلی عادی نشون بدند.ولی یکی دوتا قطره عرق رو پیشونیشون بود.داشتم فکر می کردم و معطل بودم که مهندس سعید پاشد و گفت :با سرور که کاری ندارید؟من برم خاموشش کنم؟ .به نگاه بهش کردم ویهو یه جرقه تو ذهنم زد.اره.فهمیدم.گفتم :نه.لطفا خاموش نکنید.من باید یه چیزی رو تست کنم.گفتند چی؟
گفتم :باید با همین اولویتها و انتخابها یکبار دیگه قرعه کشی بشه.مطمئن شم نتایج متفاوت است.حواسم بود که از لحظه قرعه کشی تا اون موقع هیشکی به کامپیوتر دست نزنه و دست نزده بود.شاید موقع ورود اولویتهای اصلی مهندس یه طوری دست کاری کرده باشه.بالاخره برنامه دست ایشون بود.فکر می کنم خوب جیی رو نشونه رفتم.مهندس سعید یهو پاشد و داد زد :این خانم مسخره کرده.به همه شک داره.اینکارش توهینه.من زیر باراین کار نمی رم.من کامپیوتر رو خاموش می کنم و رفت که بره طرف کامپیوتر .
سریع با یه حرکت چریدم جلوش و گفتم :چی مهندس چرا نارحت شدی؟انکس که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
--این محاسبه نیست.این توهینه.اصلا تقصیر منه که برنامه نوشتم.همه چی با کامپیوتره.بمن چه ربطی داره.من مشکلی ندارم و خیالم راحته ولی کار شما زشته.
برگشت و به مهندس حسینی گفت:عیبی نداره این کار رو بکنیدولی من دیگه از این اداره می رم .اینجا شده بچه بازی.به الف بچه رو اوردن که از من بازرسی کنه.من اینو بعنوان منشی هم قبول ندارم.( بمن اشاره می کرد بی شعور)
جمعیت که تا الان ساکت بود دارای همهمه شد.اکثرا از من حمایت می کردن و زیر لب می گفتند:
-- خوب برو.چیه؟
--چرا ترسیدی؟
و حرفهای مشابه.مهندس حسینی هم صورتش سرخ شده بود.بقیه مدیران هم همینطور.
بعد از چند لحظه مهندس حسینی بمن گفت :خانم ترابی.این اقای مهندس سعید چشم وچراغ سازمان است.بسیار پاک و درستکار است.شما خیالت راحت باشه.اقای مهندس سعید شما هم ناراحت نشید.بفرمایید بشینید.هانم ترابی به خاطر من اعتماد می کنند.
در حالیکه مطمئن بودم مچشون رو گرفتم.بد جور منو تو رودروایسی انداخته بود.به من و من افتاده بودم ومهندس سعید هم داشت پیروزمندانه نگاهم می کرد و منتظر بود قبول کنم.
--اقای مهندس حسینی شما بسیار مورد احترام من هستید ولی ..( مونده بودم چی بگم)
-به نظر من مهندس حسینی فرمایش خانم رو انجام بدیدچون اذهان عمومی دیگه منحرف شده و همه به شک افتادند.این شبهه یا نباید ایجاد می شد یا باید بهش پاسخ داده شه.( اینو خانم حریری مسئول دبیرخونه شرکت گفت).منو از برزخ و وضعیت مزخرفی که توش بودم نجات داد.سریع یادم افتاد که هیچ واحدی به اسمش در نیومده و به نفعش است که قرعه کشی از نو انجام بشه.چون چیزی برای از دست دادن نداشت.
مهندس حسینی یه فکری کرد.یه نگاه بمن و یه نگه به مهندس سعید کرد و گفت :مهندس سعید شما بزرگواری کن و بخاطر من اجازه بده.من جبران می کنم برات.
مهندس سعید هم سرش رو انداخت پایین و گفت باشه اقای حسینی .هرچی شما بگی.

مهندس سعید هم سرش رو انداخت پایین و گفت باشه اقای حسینی .هرچی شما بگی.
و با تندی بمن گفت:بفرما تست کن.خانم بازرس
اصولا تا سه نشه بازی نشه.و برای بار سوم هم برنده شدم.رفتم جلو و کلیک کردم.به ثانیه لیست جدیدی   با توجه به الویتها ایجاد شد.و پرینت شد.با اعتماد به نفس برداشتمش.یه نگاه به مهندس سعید کردم.سرش پایین بود.حالا می تونستم پیش همه رسواش کنم و دغلکاری ریش رو ثابت کنم.به لیست نگاه کردم وتا  امدم داد بزنم بگم ببینید اینها عین هم هستند ولی دیدم لیستها خیلی باهم فرق می کنند.به خود مهندس سعید هیچ خونه ای نرسیده بود.ولی به بقیه مدیرها واحد رسیده بود.خودم رو نباختم شاید بین انتخابهای زوج وفرد فرق می گذاشت.سریع چهارتا پرینت دیگه گرفتم یعنی چهاربار دیگه قرعه کشی کردم.پرینت ها رو برداشتم و بردم .نشستم پشت میز و مشغول بررسی شدم.قبلش گفتم لطفا کمی صبر کنید و اجازه بدید من بررسی شون بکنم بعد صحت قرعه کشی رو تایید می کنم.
ولوله ای در جمعیت بود.و همچنین  در بین اعضا هیات رئیسه تعاونی.بعضی  می گفتند بابا شورشو درآورده.بعضی می گفتند بازرس یعنی این.و کلا اوضاعی بود.وضعیت بدی داشتم .اگه چیزی رو نمی تونستم ثابت کنم کمی ضایع می شدم.هرچی بررسی کردم هیچ دلیلی پیدا نمی شد که بهش بهش استدلال کرد.کم کم به این نتیجه رسیدم که واقعا قرعه کشی تصادفی انجام شده است و هیچ تقلبی در کار نبوده.بعنی مطئنم که مهندس سعید و بقیه می خواستند تقلب کنند ولی نتونستند.و احتمال زیاد این بخاطر تلاشهای من بوده.
خوب دوباره به همه چی فکر کردم.هیچ حالتی را باری تقلب به ذهنم نرسید.همه اولویتها را وارد کرده بودند.که اولویتهاشون چاپ شده بود و مشخص بود.وبعد هم قرعه کشی انجام شد.چند بار هم تکرار کردم و قرعه کشی هردفعه متفاوت بود.از شبکه هم که قطع بود و هیچ راه ارتباطی وجود نداشت.مهندس سعید هم که از کامپیوتر دور بود و دسترسی فیزیکی و شبکه ای نداشت.پس همه چیز اکی بود.بر نفس خودم لعنت فرستادم.شاید هم من اشتباه فکر می کردم.شاید واقعا ادم بدی نبوده .چون من هیچ مدرکی نداشتم.بهمین خاطر پاشدم میکروفن رو دست گرفتم و گفتم.این قرعه کشی های مجدد انجام شده.هیچ شباهت معنی داری وجود ندارد و همه چیز تصادفی و درست بوده است.بنده هیچ شکی در صحت قرعه کشی ندارم.لیست رو امضا کردم و لیست را همراه با بقیه لیستهای چاپ شده رو دادم به بقیه اعضا تعاونی.یه دور دور زد و همه نگاه کردند.همه حرف منو تایید کردند.
****************************************
بعد از اینکه لیست اعضا بهمراه شماره واحدهاشون خونده شد و گفته شد که اعضا چگونه اقدام کنند .مهندس حسینی میکروفن رو گرفت و گفت من می خوام یه تشکر ویژه از خانم ترابی بکنم.ایشون خیلی زحمت کشید برای صحت این قرعه کشی.من دوست دارم یه چیزی بگم و بعد از ایشون تشکر ویژه کنم و یه هدیه به رسم یادبود به ایشان تقدیم کنیم.
بعد ادامه  داد:روز اولی که ایشون امد من خیلی خوشحال شدم چون پدر ایشان را من از قدیم می شناسم.بالاخره مدیرکل استان هستند و انسان بسیار شریفی هستند.بسیار سالم.البته من خود یشان رو هم از بچگی دیده بودم ولی خوب گاهی بعضی بچه ها رفتارشون از پدرشون متفاوت است و می شن اقازاده به اصطلاح.و می دونید که ما این روزها چه مشکلاتی با این اقا زاده ها داریم.بهمین خاطر تصمیم گرفتم ایشان را امتحان کنم.بعد برای محکم کاری گفتم صداشون هم ضبط بشه تا اگه از آزمون سربلند بیرون نیومد به باباش نشون بدم.ولی خداروشکر که خیلی سربلند شد.اگر هم می بینید این خانم اینقدر سخت گیر است چون خون باباش تو رگش است و متعهد است که حتما این قرعه کشی درست و بدون سو استفاده برگزار بشه.برای سلامتیش یه صلوات بفرستید.جمعیت صلوات فرستاد و بعد یه مهندس حسینی یه سی دی رو داد که به مسئول صدای سالن تا از بلندگو پخش شه.منم سرم رو پایین گرفتم
جمعیت صلوات فرستاد و بعد یه مهندس حسینی یه سی دی رو داد که به مسئول صدای سالن تا از بلندگو پخش شه.منم سرم رو پایین گرفتم و قرمز شدم.صدا شروع کرد به پخش شدن و از جمعیت صدا در نمی اد.صدای مهندس بود که بمن داشت می گفت که باید به فکر مدیران سازمان باشیم و انها قول داده اند که اگر من بهشون کمک کنم یک واحد بمن می دهند.صدای تعجبی از جمعیت بلند شد.بعد صدای من پخش شد که گفتم نه.من نمی توانم.جواب خدارو چی بدم؟؟؟
جمعیتی صلواتی بلند فرستاد.و یه عده هم شروع کردند به دست زدن.بعد یه مدت همه دست زدند.
همه داشتند منو تحسین می کردند و من یه حس خوبی داشتند.خستگیم در امد.با یه لب پیروزمندانه پاشدم که مهندس گفت لطفا تشریف بیارید اینجا و رفتم پیش مهندس .بعد یه جعبه کوچک – بعدا فهمیدم توش سه تا سکه است -همراه با یه لوح بمن تقدیم کرد.و منهم از انجا امدم پیش بابام برای ارئه گزارش.
حس کردم تو این مدت همش تو توهم توطئه بودم.همش یه تست بوده و من زیادی مته به خشخاش گذاشتم.هیچ تقلبی در کار نبوده.
تمامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
**********************************************

شش ماه از اون روز گذشت.کار اونروز من تو جلسه قرعه کشی عین بمب ترکید و از اون جالب تر نوار صوتی بود که آقای حسینی پخش کرده بود.حتی خبرش به وزیر هم رسیده بود.به بابام تو یه جلسه گفته بود اون دختر،دختر شما بوده؟بابام گفت بله.بعد وزیر گفته بود اگه من ده تا بازرس عین دختر شما  داشتم تو وزارت خونه من کسی نمی تونست دزدی کنه.

بابام هم کلی کیف کرده بود و شب به مامانم گفته بود این دختر موجب افتخار من شد.یک ماه بعد از اون از طرف خود استاندارد من شدم رئیس بازرسی همون اداره که آقای حسینی توش بود.تو این پنج ماه نتونستم ثابتکنم که حسینی دزده.ولی خوب خیلی موی دماغشون بودم.و فکر کنم خیلی جاها سد بودم.یه سری پرونده قدیمی هم در اوردم و بازرسی کردم که یه سری از دزدی ها رو رو کرد.البته هیچ کدوم مستقیم حسینی توشون نبود.ولی هرادمی می فهمید که حسینی پشت این قضیه هاست.قبل از اینکه بتونم همه پرونده ها رو بکشم بیرون بایگانی اداره اتیش گرفت.اونم موقعی که همه پرونده های مالی رو برده بودند اونجا تا مثلا بچه های مهندس سعید اونها رو اسکن کنند و کامپیوتری کنند مثلا هم برای من بهتر بشه و هم سبقه بمونه ولی یک ایگار چنتا دستگاه اسکنر و کامپیوتر رو از یه سیم رابط گرفته بودند که موجب اتیش سوزی شد.من فکر میکنم مهندس سعید تو این قضیه کمک حسینی کرد ولی در هر صورت نتونستم چیزی رو ثابت کنم .با همه اینها قرار شد مهندس حسینی رو منتقل کنند به شهرستان.اونکه بره در مرحله بعدی احتمالا شر مهندس یعد رو هم بکنم.چون اون قطعا در بخش مهمی است و خوب می تتونه دردسر درست کنه.تو این مدت تمام مدت کامپیوتر منو چک می کرد ببینه من چکار می کنم.حتی یه بار یه متخصص از بیرون اوردم کامپیوترم رو بررسی کرد و گفت برنامه ای روش نصب شده که من هر کاری می کنم توش ذخیره می شه و احتمالا مهندس سعید بعدا با دیدن اونها من رو خوب زیر نظر داشت.
مهندس سعید تو این مدت چند بار خواست  با من دوست شه.هی مهربونی و اظهار ارادت کرد ولی فایده ای نداشت .منکه بچه نیستم.هرکاری کرد به دلم ننشست.با اینکه اوایل فکر می کردم ادم خوبی است و من درحقش جفا کردم که بهش مشکوک شدم ولی خیلی زود متوجه شدم که نه ادم پاکی نیست.فقط اونقدر زرنگه که کسی متوجه نمیشه.البته من ازش زرنگ تر بودم و تو این مدت خوب جلوش وایسادم.
حالا هم امشب قراره  شهاب حسینی بیاد و از بابام خداحافظی کنه.می خواستند بازنشسته زود تر از موعدش کنند به دست و پای بابام افتاد .بابام وساطتشو کرد.من مخاف بودم ولی بابام می گفت که درسته کمی دزده ولی هم دزدهای بزرگتر از اون هست و هم اینکه درسته می دزده ولی اول کار می کنه و بعد از منافع می دزده .مثلا دویست خونه برای کارمندان می سازه و یکیش رو می دزده. یا صد میلیون برای سازمان کار می کنه و ده میلیونشو می دزده .نه اینکه هیچی کار نکنه و بدزده.از اصل نمی دزده.از سود می دزده.بهمین خاطر فعلا در نبود مدیران خوب باید حفظش کرد و حیفه.
من نظرم این نبود ولی چون بابام رو قبول دارم به حرفش احترام گذاشتم و چیزی نگفتم.
******************************************************
--  شهاب جان .من با این دخترم یه شرطی بستم.که اگه ببازم حیثیتم میره.می خوام امشب منو سربلند کنی
-چه شرطی آقای ترابی؟من چکاره بیدم؟
--  من با دخترم شرط بستم که توی اون قرعه کشی خونه های تعاونی شما یه کلکی سوار کردید.که دخترم متوجه نشده.
-من؟ما؟نه بابا .دختر شما رو که نمی شه فریب داد.الهام خانم عین شیر شجاع و عین عقاب تیز بینه.حواسش به همه جا هست.تازه خیلی هم باهوشه.
-ببین شهاب!من نمی دونم چکار کردی ولی مطمئنم که کار خودتو کردی.می دونی من اصلا برای چی حمایتت کردم؟
--  نه.چرا؟
- چون مطمئن بودم از دختر من زرنگ تری.اگه اینجوری نباشه یعنی دیگه پیر شدی و باید بازنشست بشی.
-- چی بگم.ادم رو تو بد وضعی قرار می دی.(اقای حسینی  خندید)
- من نمی دونم.ببین من با دخترم شرط بستم.اگه گفتی و اعتراف کردی و حال این جوجه بازرس رو بگیری که هیچ.فردا می ری به شهرستان محل کارت.ولی اگه قراره من ضایع بشم تو هم بازنشست می شی.اگه حق با دختر من باشه یعنی پیر شدی
اقای حسینی رفت تو فکر.منم می دونستم که بابام شوخی نمی کنه وادم جدی هست.فقط مونده بودم چی می خواد بشه.از یه طرف مطمئن بودم که تقلبی نشده.درحالیکه اگه هم راستشو می گفت و می گفت هیچ تقلبی نکرده بابام حتما بازنشستش می کرد.
مهندس حسینی کمی تامل کرد.بعد گفت :به یه شرطی راستشو می گم که شما سر حرفت باشی.و تازه به کسی هم چیزی نگی.البته می دونم هم نمی گی.
بابام گفت اره نمی گم.چون این ماجرا موجب شد کلی افتخار بشه برای دخترم .حالااگه همه بفهمند که fake بوده که هم من ضایع می شم و هم دخترم.تازه دیگه کار هم ار کار گذشته.سندها خورده شده .و تازه بازهم احتمالا چیزی قابل اثبات نیست و تو بعدش می زنی زیر همه چیز.ولی من سرحرفم هستم.اگه فقط راستشو بگی که چطور سر این الهام منو گول مالیدید .تا تجربه اش بره بالا و کمی هم غرورش شکسته شه من رو حرفم هستم و همون جایی که قراره بری میری سرکارت و منهم پشتت هستم.البته تا جایی که قانونی باشی.
مهندس حسینی یه سرفه کرد و صداشو صاف کرد و گفت:خوب راستی من می دونستم که الهام رو نمی شه خرید.مهندس سعید گفت شاید بشه.اون تست رو انجام دادیم که نشد.بعد مهندس سعید گفت کار خودمه.اول نشستیم و تو یه جلسه خودمونی واحدهامون رو مشخص و قطعی کردیم.البته ما از اول که کلنگ خورده بود یه بار جلسه گذاشتیم و واحدهامون رو تقسیم کردیم بهمین خاطر چنتا از واحدها همونها که بعدا بهمون رسید را کمی سفارشی تر کردیم.به پیمانکار گفتیم که به اینها بیشتر برس و هزینه اش رو همه واحدها سرشکن کن.بعد هم مهندس یه اپشنی رو برنامه گذشاتو قرار شد ما موقع انتخاب اولویتها به اول واحد مورد نظرم عدد 15 رو اضافه کنیم.
مثلا من 49 تا اسم واحد رو الکی نوشتم ولی اولین واحدی رو که نوشتم 1511 بود چون من واحد 11 رو می خواستم.تو تست اولیه هم که شما با یوزرها کردی ما اولویتهامون رو بدون این شماره 15 نوشتیم ولی موقع تست اصلی با 15 وارد کردیم.مهندس سعید برای اینکه اتفاقی نیفته و هر ریسکی رو دیده باشه عمدا گفت انتخابها چاپ بشه و بعد از اولین قرعه کشی عددهای 15 از اولویتها حذف می شد.بهمین خاطر در قرعه کشی های بعدی اعمال نمی شد.
ما حدودا حساب همه چی رو کرده بودیم به جز اینکه شما دقیقا موقعی که قراره قرعه کشی اصلی انجام بشه یهو بگی اینم تست که خداروشکر نگفتی و همه چیز طبق برنامه ما پیشرفت.مهندس سعید حدس می زد که شما این تستها رو بگیری البته نه با این شدت ولی خوب حساب کرده بود و خداروشکر همه چیز هم طبق برنامه پیش رفت و مشکلی پیش نیومد.
بابام بلند زد زیرخنده.گفت دیدی دختر؟دیدی الهام خانم؟فکر کردی من بچه ام؟این شهاب رو من می شناسم.
بدجوری ضایع شده بودم.راستش عمرا فکر نمی کردم اینطوری ضایع شم.چقدر تو دلشون بهم خندیده بودند.یاد حرف مهندس سعید افتادم که بهم گفت:الهام خانم.شما خیلی کارت درسته.ولی من مهندس کامپیوترم و...  .یادمه بقیه اش رو نگفت و خندید.گفتم چی می خواستیدبگید؟گفت :من از روی عشق کامپیوتر رو انتخاب کردم و فکر کردم رشته ای است که هرکسی نمی تونه بیاد توش.
من در حوزه فعالیت خودم شاهم.و قدرتم خیلی زیاده.تو این زمین من همیشه برنده ام.
*****************************************************
داستان تموم شد.و بقیه اش بعهده تخیل خودتون.هرچی می خواستم بگم گفتم.






درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox